خلاصه قسمت انه شرلی
قسمت 49 آنه شرلی
ماریلا و مارتین به ملاقات چشم پزشکی رفتن که تازه به شهر اومده بود و
کارهای مزرعه رو به آنه سپردن.
گفت: "مثل اینکه سرش خیلی شلوغه. بنابراین تو وقت داری یه دوری توی شهر
بزنی و برگردی.
منو دکتر اسپنسر معرفی کردن."
-پس شما باید خانم کاتبرت باشین. لطفا چند لحظه منتظر بمونین.
وقتی ماریلا به اتاق دکتر رفت، دکتر پردهها رو کنار زد و نور چشمان
ماریلا رو اذیت کرد که از حال و روز چشمانش خبر میداد.
-دکتر خواهش میکنم حقیقت رو بهم بگین.
-متأسفم خانم کاتبرت. کاش چند ماه زودتر میومدین.
ولی هیچ جوابی نشنیدیم
صدای در خونه، اون رو به خودش آورد.
-دیانا خوش اومدی.
-فکر نمیکردم اینقدر صمیمی برخورد کنی. آخه دیروز داشتی منو تیکه پاره میکردی.
-منو ببخش. یهو یاد متیو افتادم.
-حدس میزدم، برای همین اینجام. راستی تو چرا تنهایی؟
-ماریلا رفته پیش چشم پزشک و کارهای خونه رو من انجام میدم. حوصله داری
با هم لباسها رو جمع کنیم تا زودتر تموم بشه؟
-لباس؟ تو هم مثل مادر من خونهداری. باشه ولی بعدش باید بیای خونه ما
چون هنوز چرخ خیاطی منو ندیدی.
آنه و دیانا لباسها رو جمع کردن، اتو کردن، و با هم به دامن طبیعت رفتن و
دویدند.
داد.
نگه داره و خودش به خونه بره ولی مارتین با معرفت تر از این حرفها بود.
ماریلا با ریچل درد دل کرد ولی باز هم حرفی از جواب دکتر به میون نیومد.
ریچل گفت با این وضعیت بهتره گرینگیبلز رو بفروشن. وقتی آنه میخواست به
خونه برگرده، آقای باری با آنه صحبت کرد.
میدونه بعد از رفتن متیو و ورشکست شدن بانک، اونا چه وضعی دارن.
همین پیشنهاد داد گرینگیبلز رو از اونا اجاره کنن: "این دو مزرعه در
کنار هم، محصول خوبی میدن و هم به نفع ماست، هم به نفع شما. شاید کار
درستی نکردم که الان اینو میگم و شاید از حرفم ناراحت شده باشی ولی لطفا
درباره پیشنهاد من فکر کن." آنه هنوز لباس سیاهش رو به تن داشت. اون
زودتر به خونه برگشت تا قبل از ماریلا خونه باشه. ماریلا، خسته و درمونده
برگشت.
-سلام ماریلا. به نظر خسته میای.
-خسته؟ آره... آره خستهام.
-رفتی پیش دکتر؟
-رفتم.
-خب چی گفت؟
ماریلا به سختی نتیجه رو توضیح داد. گفت دکتر اون رو از بافتن، قلاب دوزی
و هر کاری من به چشم مربوط میشه منع کرده. گفت که باید مرتب عینکی که
دکتر بهش داده رو به چشم بزنه تا چشماش ضعیفتر نشه و سردردش هم خوب بشه.
دکتر حتی گریه کردن رو هم منع کرده و گفته اگه ماریلا به این توصیهها
عمل نکنه ظرف مدت شش ماه کور میشه. همونطور که دوری از کار مزرعه برای
متیو غیرممکن بود، جدایی از کار خونه هم برای ماریلا محال بود. ماریلا
تأکید کرد که هیچکس چیزی از این قضیه نفهمه چون همه بلند میشن راه میوفتن
اینجا تا حالش رو جویا بشن. ماریلا هم توی این وضعیت، نمیخواست دور و
برش شلوغ باشه.
-ماریلا، اون که قطع امید نکرده. گفته خوب میشی و تازه از شر سردردها هم
خلاص میشی.
وقتی ماریلا خوابید،
چیزی احتیاج نداره.
میرفت و حالا، جای اونا عوض شده بود.
در سکوت شب، به صدای شرشر آب گوش داد.
امید به قلبش راه پیدا کرد.
و سعی کرد خودش رو توی خونه حبس نکنه. بعد از اون، آنه به ساحل دریا رفت
تا کمی تنها باشه
این کار بهش آرامش میداد.
با آهنگی غم انگیز شنیده میشه
دلگیر، تأثیری دوچندان میداد.
آنه میدونست اون یه تاجره.
-آنه، خوشحالم که اینجایی.
-ماریلا اون مرد اینجا چیکار داشت؟
-شنیده بود میخوایم گرینگیبلز رو بفروشیم. برای همین اینجا بود.
-ماریلا خواهش میکنم بگو که فقط در حد حرف بود.
-بعد از رفتن متیو، جاش خیلی توی مزرعه خالیه. تازه میفهمم چه باری روی
دوشش بوده و صداش در نمیاومده. بانک ایوی هم که ما رو از زندگی ساقط
کرد. موعد قسط وسایل مزرعه که متیو خریده بود هم داره نزدیک میشه. گفتم
اینجا رو بفروشیم و فعلا بریم یه جای کوچیکتر تا ببینیم خدا چی میخواد.
خوبه که تو بورس تحصیلی داری و خیالم راحته. اینقدر پیش ریچل اعتبار دارم
که ازش یه اتاق اجاره کنم؛ ولی اگه تو آخر هفته بخوای بیای پیش من،
نمیدونم برات راحته یا نه، آخه تو همیشه... یه اتاق برای خودت داشتی.
بغض ماریلا ترکید. صورتش رو با دستهاش پوشوند و از این گفت که با حال و
روزی که پیدا کرده، تنهایی براش خیلی سخته. هم احتیاج به یه همدم داشت،
هم احتیاج به یه یاور که اگه اتفاقی براش افتاد، حداقل یه لیوان آب دستش
بده.
-گریه نکن ماریلا. من پیشت میمونم. من از رفتن به دانشگاه ردموند صرف نظر میکنم.
ماریلا سرش رو بلند کرد و گفت: "تو همچین کاری نمیکنی آنه. من راضی نیستم
به خاطر من به آیندهات پشت پا بزنی."
-ماریلا من نمیتونم زحمتهای مادرانه تو رو نادیده بگیرم. خواهش میکنم یه
لحظه فقط گوش کن و بعدش بهم بگو چه نقشهی حساب شدهای کشیدم. (از روی
مبل بلند شد و قدم زد) یه مدرسه پیدا میکنم و اونجا کار میکنم. البته
انتظار ندارم مدرسه أونلی خودمون باشه چون قولش رو به گیلبرت دادن. ولی
میشه توی کارمودی یه مدرسه پیدا کنم و اونجا کار کنم. رفت و آمدش سخت هست
ولی دیگه مجبور نیستیم گرینگیبلز رو بفروشیم. اینطوری هر روز پیشت هستم.
آقای باری پیشنهاد داد که گرینگیبلز رو بهشون اجاره بدیم. اینجوری
گرینگیبلز فسقلی خودمون رو تا ابد خواهیم داشت.
-ولی آنه... تو مطمئنی که از پسش برمیای؟ مگه نمیخواستی همیشه یه قدم از
دیگران جلوتر باشی؟
-من دیگه شونزده سال و نیم، سن دارم. هدف مقدس من هنوز سر جاشه. (به نقطه
نامعلومی نگاه کرد و گفت) قبلا مسیر زندگی رو مثل یه جاده باریک میدیدم.
الانم همینطوره فقط یه کم پیچ و خم داره. ممکنه پشت این پیچ و خم یه جنگل
زیبا و پر دار و درخت باشه و ممکن هم هست یه بیابون برهوت باشه. (پیش
ماریلا نشست و گفت) خواهش میکنم اصرار نکن. از روزی که آقای باری باهام
حرف زد دارم بهش فکر میکنم. دلم نمیخواد خونه و مزرعهای که باهاش کلی
خاطره داریم و تنها یادگار متیو هست رو از دست بدیم. فقط خواهش میکنم اگه
بازم گفتم گرینگیبلز فسقلی، از دستم ناراحت نشو.
ماریلا خیلی اصرار کرد اما وقتی دید با تمام سرسختی حریف آنه نمیشه با
خنده گفت: "نه، ناراحت نمیشم. از اونجایی که هر چی توی کلهات باشه حتما
عملی میکنی، میدونم که حریفت نمیشم ولی اگه یه وقت به چیزی احتیاج داشتی
تعارف نکن. اینجا رو میفروشم و کمکت میکنم." ماریلا از اینکه آنه حاضر
شده پا روی علاقه و پیشرفتش بذاره و در کنارش بمونه، بینهایت خوشحال بود
و اشک شوق میریخت و افتخار میکرد که همچین دختری داره.
+ نوشته شده در ساعت توسط انه شرلی دختری از شیروانی سبز
|
به وبلاگ انه شرلی خوش اومدید