یادم میاد تازه دانشگاه قبول شده بودم ودوباره بعد از سالها از شبکه دو شاهد پخش انه با موهای قرمز بودم
با اینکه 18 سال داشتم اما بی اندازه دوستدار انیمیشن وکارتون بودم دوران کودکیم همراه بود با کارتونها
ودنیاشونالان سه چهار سال میگذره که وبلاگمو دارم خیلی ها همرام بودن اقا هومن ارمغان ملیکا سحر غزل
وخیلی های دیگه که شاید حافظم یاری نکنه به یادشون بیارم من ادم با احساسی هستم اما برای چند وقتی
احساسو گذاشتم کنار فقط خدا میدونه چقدر بهم سخت گذشت دنیای من پر از کتابها فیلمها کلمات اثار هنری
وطبیعت وادمهاس نمیتونه جز این باشه هچ وقت فکرشو نمیکردم اخرین پستمو بزنم همیشه میگفتم نه تو صبور
قوی هستی اینکارو نمیکنی اما اگه وبلاگم بروز بشه مطمئنم مثل یه دفتر خاطرات شخصی میشه و دفتر
خاطراتم فقط مال خودمه وبس :دی بخاطر همین وبمو با عنوان وبلاگ انه شرلی ومونتگمر ی جا میزارم ومیرم تا
اینجا نشه دفتر خاطراتم لحظات خوبی داشتم دوستای خوبی پیدا کردم از دوستام خیلی چیزها یاد گرفتم
مخصوصا ارمغان خیلی دوست دارم برام یه دوست مجازی مهربون بودی :)
فقط یه نکته ناراحتم میکنه اونم اینه که انه در اونلی نیمه کاره موند خیلی بده امیدوارم یه جایی باشه
تا ادامه کتاب تایپ بشه وتوش قرار بگیره خودمم تو تایپ کمک میکنم :)من هستم ایمیلمو که دارید باهام
کارداشتید بهم ایمیل بزنید نمیدونید چقدر خوشحالم از اینکه انه وامیلی وسارا انقدر تو دنیای مجازی محبوبن من
موفق شدم :) موفق شدم وشماها رو تو ایران معروف کردم :)
حالا کارهای بیشتر ی دارم مونتگمری تو برام یه دوست ارزشمندی و همیشه همراهمی
مثل هر کتاب که شروع به خوندنش میکنی اینم فصل اخره مثل کلیدی ته اقیانوس رهات میکنم وبلاگ عزیزم
جزئی از وجودم شده بودی اما باید یاد بگیرم دوست داشته هامو بعضی اوقات رها کنم تا رها بشم
چقدر سخته شاید یه روزی فروم انه رو تاسیس کردم کسی از اینده خبر نداره :دی
واین بود داستان معصومه وانه شرلی
مونتگمری همیشه دریادم هست
پ ن: لطفا دیگه تو ان وب نظر ندیدید بزارید ارام در ارامشش ارام بگیره