فصل دوم انی از اونلی
بعد از ظهر روز بعد انی درشکه را برداشت و همره دایانا بری برای خرید راهی کارمودی شد دایانا هم یکی از اعضای قطعی انجمن اصلاح بود انها تقریبا در تمام مسیر رفت و برگشت درباره ان موضوع حرف میزدند
همانطور که انها از اونلی میگذشتند ساختمانی کهنه میان صنوبرهای سراشیبی جاده خودنمایی کرد داینا گفت اولین قدم بعد از شروع کار رنگ کردن این ساختمان است ظراهرا اینجا واقعا مایه ابروریزی است بنظر من رسیدگی به اینجا حتی مهمتر از راضی کردن اقای لوی بولتر برای خراب کردن خانه اش است پدر میگفت که ما هرگز موفق به جلب رضایت او نمیشویم چون بعید به نظر می اید لوی بولتر وقتش را به چنین کاری اختصاص بدهد
انی امیدوارانه گفت شاید اگر پسرها انجام این کار را به عهده بگیرند قول بدهند که تخته های خانه را هم قطع ه قطعه کنند تا اقای لوی بولتر بتواند بعنوان هیزم از انها استفاده کند به این کار رضایت بدهد ما باید قدمهای اول را با احتیاط و به بهترین شکل برداریم نمیشود انتظار داشت همه چیز فوری اصلاح شود باید قبل از انجام هر کاری ذهن مردم را برای پذیرفتن هدفمان اماده کنیم
دایانا دقیقا نمیدانست اماده کردن ذهن مردم چه معنایی دار اما ان جمله به نظرش بسیار خوش اهنگ امد او بخودش افتخار کرد که عضو انجمن ی با چنین اهداف بلندی است
دیشب مسئله دیگری به ذهنم رسید انی قطعه زمین سه گوشی که جاده های کارمودی نیو بریج و وایت سندز را قطع میکند یادت میاید مدتی است که چند درخت صنوبر انجا رشد کرده وفضا را پ کرده اند به نظرت بهتر نیست انها را قطع کنیم و فقط همان دو سه تا درخت توسکای قدیمی را نگه داریم
انی با خوشحالی گفت چه فکر خوبی یک نیمکت هم زیر توسکاها میگذاریم وقتی بهار بیاید میتوانیم یک باغچه گل وسط انجا درست کنیم و چند شمعدانی هم بکاریم
دایانا خندید وگفت فقط باید فکری به حال گاو خانم اسلون پیر بکنیم تا شمعدانی هایمان را نخورد تازه ارم میفهمم منظورت از اماده کردن ذهن مزدم چه بود این هم خانه بولتر پیر با این نمای زشتش چقدر هم به جاده نزدیک است یک خانه قدیمی با پنجره های تاریک وپوسیده شبیه مرده ایست که چشمهایش خالی شده اند
انی گفت بنظر من یک خانه قدیمی و متروک نمای غمانگیزی دارد با دیدن اینجا همیشه به گذشته اش فکر میکنم ودلم بحال روزهای خوشی که داشته میسوزد ماریلا گغت که سالها پیش خانواده بزرگی در این خانه قدیمی زندگی میکردند اینجا مکان زیبایی بود باغ سر سبزی داشت و گلهای رز تمام دیوارهایش را پر کرده بودند خانه ای که همیشه پر از بچه های کوچک و صدای خنده و شادی بوده حالا خالیست وچیزی جز باد به اتاقهایش سرک نمیکشد حتما خیلی احساس دلتنگی وتنهایی میکند شاید در شبهای مهتابی روح بیچه ها یی که سالها قبل مرده اند به اینجا برمیگردند وواز میخوانند وبرای مدتی کوتاه خانه دوباره احساس جوانی وزیبایی میکند
داینا سرش را تکان داد .
-من هرگز چنین خیالاتی را به مغزم راه نمیدهم انی یادت نیست مادر و ماریلا با شنیدن داستان ارواح جنگل جن زده چقدر عصبانی شدند هنوز نمیتوانم در هوای تاریک باخبال راحت از انجا رد شوم حالا اگر دوباره خانه بواتر پیر هم چنین خیالاتی بکنم از این به بعد موقع رد شدن از اینجا هم وحشت زده میشوم در ضمن ان بچه ها نمرده اند بلکه بزرگ شده اند و دنبال زندگیشان رفته اند یکی از انها الان قصابی میکند
انی اه کوتاه ی کشید او عاشق داینا بود انها همیشه وستان خوبیبودند اما انی از مدتها قبل فهمیده بود که برای گام نهادن در قلمرو رویاهایش نباید از او انتظار همراهی داشته باشد .
زمانی که دخترها در کارمودی بودند رگبار تندی شروع به باریدن کرد واگرچه زیاد طول نکشید اما در مسیر برگشت قطره های باران از روی شاخه ها پایین میچکیدند وسر خسهای خیس واقع در سراشیبی عطر خوشی را در فضا اکنده بود ند اما منظره ای که پس از ان پدیدار شده مه ورود به راه باریکه کاتبرت جلو دیدگان انی پدیدار شد همه زیبایی های اطراف را در برابر چشمانش تیره وتار کرد
درست مقابل انها میان جوها ی خیس و پرپشت زمین اقای هریسون پوست براق و چشمان درشت یک گاو جرزی خودنمایی میکرد
انی افسار اسب را کشید و در حالی که لبهایش را به حالت تهدید امیزی بهم میفشرد از جا برخواست
او بدون انکه یک کلمه حرف بزند از کنار چرخهای درشکه پایین رفت و پیش از انکه داینا بفهمد چه اتفاقی افتاده است با عجله بطرف پرچین رفت .
داینا بمحض انکه متوجه موضوع شد فریاد زد انی برگرد لباست گلی میشود خرابش میکنی صدایم را نمیشنود تنها نمیتواند ن گاو را بیرون بکشد باید به کمکش بروم
انی مثل دیوانه ها میان جوها پرید داینا با چابکی از درشکه پایین امد اسب را محکم به تیر بست و پایین پیراهن چیت زیبایش را روی شانه اش انداخت سپس از پرچین بالا رفت و دوست عصبانیش را تعقیب کرد پیراهن انی خیس وچسبان شده بود و از سرعت حرکتش میکاست بهمین دلیل داینا توانست خیلی زود خودش را به او برساند البته رد پاهای که انها پشت سرشان بجا گذاشته بودند مسلما قلب اقای هریسون را از جا میکند .
داینا ملتمسانه گفت انی تو را بخدا صبر کن از نفس افتادم خودت هم مثل موش اب کشیده ای
انی نفس زنان گفت باید گاوم را قبل از رسیدن اقای هریسون بیرون ببرم حتی اگر تا فرق سرم خیس شود باید این کار را انجام بدهم
اما بنظر مامد گاو جرزی هیچ انگیزه ای برای بیرون امدن چراگاه لذیذش نداشت بمحض انکه دخترها نفس زنان به او رسیدند گاو سرش را برگرداند و در جهت مخالف شروع کرد به حرکت
انی جیغ کشید جلویش را بگیر داینا داینا بدو
داینا دوید انی هم همینطور اما گاو جرزی بدجنس طوری مزرعه را دور میزد که انگار صاحب انجا بود یا حداقل داینا این طور احساس میکرد ده دقیقه طول کشید تا انها توانستند جلو گاو را بگیرند و او را وارد راه باریکه کاتبرت کنند
معلوم بود انی در ان لحظه چه حالی داشت هیچ چیز باندازه دیدن درشکه ای که حامل اقای شیرر و پسرش بود او را تسکین نمیداد هر دو انها لبخند به لب داشتند اقای شیرر با دیدن انی گفت فکر کنم بهتر بود هفته پیش گاوتان را بمن میفروختید
صاحب برافروخته و بی قرار گاو پاسخ داد اگر بخواهید همین الان حاضرم بفروشمش
قبول است همان بیست تایی که قبلا گفتم میدهم جیم او را یکراست به کارمودی میبرد تا امروز بعد از ظهر همراه بقیه گله به شهر برده شود اقای رید اهل برایتون یک گاو جرزی لازم دارد
ینج دقیقه بعد جیم شیرر همراه گاو جرزی براه افتاد انی هم خشمگین بابیست دلارش بطرف گرین گیبلز رفت
داینا پرسید ممکن است ماریلا ناراحت شود
برای او فرقی نمیکند دالی مال من بود در حراج هم بیست دلار بیشتر فروخته نمیشد خدایا اگر اقای هریسون زمین جو را در ان وضع ببیند میفهمد چه اتفاقی افتاده انهم بعد از قولی که به او دادم این درس عبرتی بود تا دیگر در مورد هیچ گاوی قول ندهم گاوی که بتواند از روی موانع بپرد یا حفاظ را بشکند اصلا قابل اطمینان نیست
ماریلا بخانه خانم لیند رفته بود وقتی برگشت از موضوع فروش دالی وانتقال او خبر داشت چون خانم لیند از پنجره قسمت زیادی از جریان را دیده و بقیه اش را خودش حدس زده بود
بنظر من کار درستی کردی اگرچه مثل همیشهخیلی ناگهانی تصمیم گرفتی نمیدانم چطور توانسته از اغل بیرو.ن بیاید حتما تخته ها را شکسته
انیگفت یادم نبود سری به انجا بزنم الان میروم ونگاه میکنم مارتین هنوز برنگشته شاید یکی دیگر از عمه هایش مرده
ماریا با دلخوری گفت مارتین هم مثل بقیه فرالنسویهاست حتی یک روز هم نمیشود بانها اطمینان کرد
ماریلا داشت به جنسهایی که انی از کارمودی خریده بود نگاه میکرد که صدای جیغ بلندی از حیاط بهگوشش رسید یک دقیقه بعد انی در حالی که دستهایش بهم میفشرد داخل اشپزخانه دوید
انیشرلی این دفعه چشده
اه ماریلا بیچاره شدم وحشتناک است هیچ وقت یاد نمیگیرم قبل از هر تصمیم احمقانه ای کمی فکر کنم خانم لیند همیشه میگفت که بالاخره یک روز خودم را توی دردسر میاندازم امروز همان روز است
انی حسابی کلافه ام کردی میکویی چه شده یا نه
گاو جرزی اقای هریسون را فروختم همانی که از اقای بل خریده بود دالی الان در اغل است
انی شرلی حتما خیالاتی شده ای
کاش اینطور بود ولی هیچ خواب وخیالی در کار نیست هرچند صحنه ای را که دیدم فرقی با کابوس نداشت گاو اقای هریسون تا حالا به شارلت تاون رسیده اه ماریلا فکر میکردم دوره خرابکاری هایم سپری شده ولی امروز مرتکب بزرگترین اشتباه زندگیم شدم حالا باید چه کار کنم
کار از دستت بر نمیاید فقط باید بروی وماجرا را بخود اقای هریسون بگویی اگر پول را قبول نکرد میتوانیم گاو خودمان را باو بدهیم مال ما هم بخوبی مال اوست
انی نالید وگفت مطمئنم بعد از شنیدنش خیلی عصبی بنظر ماید میخواهی من بروم و برایش توضیح بدهم
انی پاسخ داد نه خودم باید برم تقصیر من بود تو نباید بجایم تنبیه شوی خودم میروم همین الان هم میروم هرچه زودتر خلاص شوم بهتر است
انی بیچاره کلاه وبیست دلار را برداشت میخواست را بیفتد که چشمش بکیکی گردویی افتاد که همان روز صبح پخته بود کیکی خوشمزه با پوشش صورتی رنگ و تزیین شده با فندق وگردو او ان کیک را برای بعد از ظهر جمعه پخته بود روزی که قرار بود جوانهای اونلی در گرین گیبلز جمع شوند و انجمن اصلاح را تشکیل دهند اما چطور میشد انها را با اقای هریسون خشمگین مقایسه کرد انی فکر کرد چنان کیکی میتواند قلب هر مردی را نرم کند مخصوصا مردی که خودش اشپزی میکند بنابراین ان را برداشت و اخل یک جعبه گذاشت شاید به کمک ان میتوانست بین خودش واقای هریسون صلح برقرار کند او زیر نور طلایی رنگ یکی از بعد از ظهرهای ماه اوت از پرچین گذشت همانطور که از راه میان بر بین مزرعه ها پیش میرفت با خودش گفت
امیدوارم بمن فرصت حرف زدن بدهد حالا میفهمم کسانی که بطرف چوبه دار میروند چه احساسی دارند
به وبلاگ انه شرلی خوش اومدید