فصل ششم انه از اونلی
فصل ششم
یکی از روزهای ماه سپتامبر در جزیرۀ پرنس ادوارد بود. باد خنکی بر فراز ساحل شنی دریا می وزید و جادۀ طولانی و قرمز رنگی که پیچ و تاب خوران میان مزرعه ها جنگلها می گذشت، گاهی برای گذر از کنار انبوه صنوبرها تغییر مسیر میداد، گاهی به سختی از میان افراهای جوانی که بر بستری از خزه های نرم روییده بودند می گذشت، گاهی در عمق سراشیبی که جویبار خروشانی از میان درختانش می گذشت، فرو می رفت و گاهی میان میناهای کبود و طلایی، حمام آفتاب می گرفت. همه جا صدای زمزمه جیرجیرک ها به گوش می رسید؛ موجودات کوچک و طلایی رنگی که همواره تابستان های خود را در آن تپه می گذراندند. اسبی قهوه ای رنگ و فربه، آرام آرام جاده را پشت سر می گذاشت و درشکه دو دختر جوان و خندان را دنبال خود می کشید که شور و حرارت زندگی در چهره های شادابشان موج میزد.
آنی با خوشحالی نفس عمیقی کشید و گفت: "احساس میکنم در بهشتم و هوایی سحرآمیز را تنفس میکنم. داینا، به آسمان ارغوانی رنگی که درۀ شبدرهاست نگاه کن. وای! بوی کاج قطع شده را حس میکنی؟ از سراشیبی کوچک و آفتابگیری که آقای ابن رایت درختهایش را قطع کرده، می آید. چه سعادتی است، زنده بودن در چنین روزی و بوییدن رایحۀ کاج های پوسیده! احساس میکنم عطر بهش به مشامم میخورد. گرچه فکر نمیکنم در بهشت کاج پوسیده وجود داشته باشد، نه؟ شاید در آنجا هم قطع کردن درختها هم چنین عطری داشته باشد. بله، ممکن است روح کاج های قطع شده در زمین، با چنین عطری وارد بهشت شود؛ چون بهشت فقط جای خوبها است."
داینا که واقع بین تر از آنی بود، گفت: "درختها روح ندارند، ولی بوی کاجهای قطع شده واقعا محشر است. می خواهم یکی از بالش هایم را با برگهای سوزنی کاج پر کنم. بد نیست تو هم چنین چیزی درست کنی، آنی."
-فکر خوبی است... مطمئنم اگر آن را زیر سرم بگذارم، خواب می بینم که یک فرشته، یا پری دریایی شده ام. اما الان ترجیح می دهم آن شرلی و خانم معلم اونلی باشم که در روزی دلپذیر مشغول درشکه سواری در چنین جادۀ زیبایی است.
داینا آهی کشید و گفت: "روز دلپذیری است، اما وظیفه ای که به عهده گرفته ایم از آن هم دلپذرتر است. واقعا نمی فهمم چرا پیشنهاد کردی فعالیت در این جاده را ما به عهده بگیریم؟ همۀ کله شق ها و لجلازهای اونلی در این منطقه زندگی میکنند و احتمالا با ما مثل گداها برخورد خواهند کرد. اینجا بدترین منطقه است."
-من هم به همین دلیل انتخابش کردم. البته اگر از گیلبرت و فرد هم می خواستیم، حاضر بودند مسئولیت اینجا را قبول کنند. ولی داینا، من خودم را نسبت به وظایف انجمن اصلاح، مسئول میدانم؛ چون اولین کسی بودم که پیشنهاد راه اندازی اش را دادم و خودم هم باید سخت ترین کارها را به عهده بگیرم. البته متاسفم که تو را در سختی هایم شریک کردم، ولی هرجا با ما بدرفتاری شد، لازم نیست تو حرفی بزنی. بهتر است در چنین مواقعی حرف زدن را به من واگذار کنی... خانم لیند معتقد است من از عهده اش بر می آیم. او هنوز نمیداند باید از فعالیت ما حمایت کند یا نه. وقتی به یاد می آورد که آقا و خانم آلن با ما موافقند، رأی مثبت می دهد؛ ولی این واقعیت که انجمن اصلاح روستا، نخستین بار در ایالت متحده تشکیل شده، باعث تغییر عقیده اش می شود. به این ترتیب او هنوز تصمیم قطعی نگرفته و فقط کسب موفقیت میتواند کار ما را در نظر او مثبت جلوه دهد. پریسیلا قرار است برای جلسۀ بعدی انجمن یک مقاله بنویسد و من مطمئنم که چیز خوبی از آب در می آید؛ چون خاله اش نویسندۀ توانایی است و بدون شک همۀ افراد خانواده، از این استعداد بهره برده اند. هیچوقت یادم نمی رود چه حالی به من دست داد، وقتی فهمیدم خانم شارلوت ای. مورگان خالۀ پریسیلاست. در آن لحظۀ شگفت انگیز فهمیدم من دوستِ دختری ام که خاله اش روزهای جنگل و باغ غنچه های رز را نوشته.
خانم مورگان کجا زندگی میکند؟
در تورنتو. پریسیلا میگفت مه او قرار است تابستان آینده به جزیره سفر کند و پریسیلا قول داده اگر توانست ما را باهم آشنا کند. فکر کردن به چنین رویایی قبل از خواب، خیلی مزه می دهد.
انجمن اصلاح روستای اونلی، نظم و ترتیب خاصی یافته بود. گیلبرت بلایت رئیس بود، فرد رایت نایب رئیس، آن شرلی منشی، و داینا بری خزانه دار. اصلاحگران -نامی که خودشان انتخاب کرده بودند- هر دو هفته یکبار در خانۀ یکی از اعضا تشکیل جلسه میدادند. البته واضح بود که در آن فصل سال نمی توانستند اصلاحات چندانی انجام دهند، اما تصمیم داشتند برای عملیات تابستان آینده برنامه ریزی کنند، درباره افکار و عقایدشان به بحث بپردازند، مقاله های زیادی بخوانند و بنویسند و به قول آنی، ذهن مردم را برای پذیرفتن اهدافشان آماده کنند.
البته صدای مخالفت هم به گوش می رسید. حتی اصلاحگران هم متوجه شده بودند تعدادی از مردم، آنها را مسخره میکنند؛ مثلا به گوشان رسیده بود آقای ایلایشا رایت گفته که بهتر است جوانها اسم گروهشان را "دادگاه روستایی" بگذارند. خانم هایرم اسلون همه جا پخش کرده بود که شنیده است اصلاحگران میخواهند حاشیۀ همه جاده ها را بکنند و شعمدانی بکارند. آقای لوی بولتر به همسایه هایش هشدار داده بود که اصلاحگران معتقدند همه باید خانه هایشان را خراب کنند و آن را طبق طرحی که انجمن می دهد، دوباره بسازند.آقای جیمز اسپنسر به انجمن نامه نوشته و درخواست کرده بود تپۀ جلوی کلیسا را صاف کنند و از بین ببرند. ابن رایت به آنی گفته بود که دلش میخواهد اصلاحگران جوسایا اسلون پیر را مجبور کنند ریشهایش را اصلاح کند. آقای لارنس بل اعلام کرده بود حاضر است آغل هایش را حسابی تمیز کند اما به هیچ عنوان، پرده های توری به پنجره هایش آویزان نخواهد کرد. آقای میجر اسپنسر از کلیفتون اسلون، اصلاحگری که شیر را از روستا به کارخانۀ پنیر سازی کارمودی می برد پرسیده بود که آیا حقیقت دارد تابستان آینده همه باید ظرفهای شیرشان را رنگ آمیزی کنند و رویش پارچۀ گلدوزی شده بیندازند یا نه
با وجود ان مسائل به کار خود برای انجام اصلاحات مورد نظرش در پاییز همان سال ادامه داد در دومین جلسه که در خانه ی بری تشکیل شده بود الیور اسلون طرح تخته کوبی ونقاشی مجدد سالن را ارائه کرد و جولیا بل او را تایید کرد اگرچه به نظر خودش کارش چندان خانمانه نبود طرح با موافقت اکثریتن ارا مواجه شد گیلبرت ان را تصویب کرد وانی فوری در گزارشهایش ان را به ثبت رساند قدم بعدی تشکیل یک گروه ویزه بود گرتی پای که تصمیم داشت اجازه ندهد جولیا بل همه مسئولیتهای مهم را به خودش اختصاص دهد برای ریاست گروه مورد نظر جین اندروز را پیشنهاد کرد ان نظر نیز تایید شد وجین در پاسخ به ان جانب داری گرتی را همراه گیلبرت انی داینا و فرد رایت بعنوان اعضای گروه انتخاب کرد گروه به چند دسته تقسیم شد انی وداینا فعالیت و تبلیغ در جاده نیو بریج را بهعهده گرفتند گیلبرت و فرد برای جاده وایت سندز انتخاب شدند و جین وگرتی برای جاده کارمودی
در راه بازگشت به خانه گیلبرت در حالی که همراه انی از میان جنگل جن زده میگذشت گفت همه پای ها اطراف جاده کارمودی زندگی میکنند و تا زمانی که یکی از خودشان کار تبلیغات را به عهده نگیرد به هیچ کمک و حمایتی رضایت نمیدهند
شنبه بعد انی و داینا کار خودشان را اغاز کردند انها برای تبلیغ در جاده به را افتادند و ابتدا سراغ خانه ی دو خواهر از اندروز ها رفتند
دا ینا گفت اگر کاترین تنها باشد شاید به ما کمک کند ولی اگر الیزا هم خانه باشد هیچ چیز گیرمان نمی اید
الیزا خانه بود او عبوس تر از همیشه به نظر میرسید دوشیزه الیزا از جمله افرادی بود که اعتقاد داشت زندگی در دنیای خاکی سراسر غم واندوه است ولبخند زدن واز ان بدتر خندیدن کاری بی فایده است که فقط انرزی انسان را هدر میدهد دوشیزه های خانواده اندروز پنجاه سال بود که دوشیزه مانده بودند و به نظر می امد تصمیم داشتند تا پایان زندگی خاکیشان دوشیزه بمانند بارقه های امید هنوز کم .و بیش در دل کاترین سو سو میزد اما در وجود الیزا که مادر زادی بدبین به دنیا امده بود چنین چیزی وجود نداشت انها در خانه کوچک وقهوه ای رنگی که در گوشه ای افتاب گیر کنار درخت های بلوط مارک اندروز ساخته شده بود زندگی میکردند الیزا همیشهع از هوای گرم وخفه خانه در تابستان شکایت میکرد و کاترین دائم یاد اوری میکرد که زمستانها هوای خانه چقدر گرم و دل چسب است
الیزا داشت تکه دوزی میکرد البته فقط به این نیت که کاترین بفهماند با قلاب دوزی وقتش را تلف میکند الیزا با اخم و کاترین لبخند به لب به توضیحات دخترها در مورد خواسته وهدفشان گوش دادند البته یک لحظه چشم کاترین به الیزا افتاد و با شرمندگی لبخندش را خورد اما لحظه ای بعد دوباره به حالت قبل برگشت الیزا با بد خلقی گفت اگر پول اضافی داتشتم انها را اتش میزدم و از تماشای سوختنشان لذت می بردم ولی حا ضر نبو دم حتی یک سنت هم برای ان سالن خرج کنم چون به هیچ در دی نمیخورد جز اینکه جوانها به جا ی ماندن در خانه و استراحت کردن انجا جمع شوند و وقتشان را تلف کنند
کاترین مصرانه گفت اه الیزا جوانها به تفریح نیاز دارند
من چنین نیازی نمیبینم کاترین اندروز وقتی ما جوان بودیم هرگز در سالن ها وجاهای دیگر دور هم جمع نمیشدیم زمانه روز به روز بدتر میشود کاترین با تحکم گفت ولی به نظر من هر روز اوضاع بهتر میشود
دوشیزه الیزا با لحنی که نهایت نارضایتیش را نشان میداد گفت تو این طور فکر میکنی ولی فکر تو هیچ چیز را تغییر نمیدهد کاترین اندروز واقعیت همان است که بود
به هر حال من ترجیح میدهم نیمه روشن را ببینم الیزا
نیمه روششنی وجود ندارد
انینتوانست در مقابل شنیدن چنان جمله کفرامیزی سکوت کند او گفت چرا وجود دارد دنیای زیبای ما پر از روشنای است دوشیزه اندروز
دوشیزه الیزا به تلخی گفت وقتی به سن من برسی هم نظرت در مورد دنیا تغیر میکند هم اشتیاقت را برای اصلاح ان از دست میدهی حال مادرت چطور است دایانا مدتی است که خیلی شکسته شده وافسرده به نظر میاید راستی انی ماریلبا چند وقت دیگر به کلی کور میشود ؟
انی با لکنت گفت دکتر میگوید که اگر مراقب باشد چشمهایش بدتر نمیشوند
الیزا سرش را تکان داد
دکترها همیشه برای خوشحال کردن مردم از این حرفها میزند من اگر جای او. بودم زیاد دلم را خوش نمیکردم بهتر است خودش را برای اتفاقهای بدتر اماده کند
انی گفت ولی بهتر نیست همیشه برای اتفاقهای خوب اماده باشیم چون احتمال وقوع پیشامد خوب به اندازه احتمال وقوع پیشامد بد است
الیزا پاسخ داد چنین چیزی به من ثابت نشده تجربه پنجاه وهفت ساله من هم به تجربه شانزده ساله تو می چربد دارید می روید ؟ خوب امیدوارم این انجمن جدیدتان جلو بد تر شدن اوضاع را در اونلی بگیرد هرچند من زیاد امیدوار نیستم
انی و داینا با خوشحالی خودشان را از مخمصه نجالت دادند و با تمام سرعتی که اسب چاقشان میتوانست حرکت کند از انجا دور شدند ولی همین که در ختان بلوط را دور زدند از میان مرتع اقای اندروز جسمی گوشتالود در حالی که با هیجان به انها دست تکان میداد به طرفشان امد او کاترین اندروز بود و طوری نفسش بند امده بود که به سختی میتوانست صحبت کند او چند سکه در دست انی گذاشتن وگفت این هم سهم من برای نقاشی سالن دلم میخواست یک دلار بدهم اما اگر بیشتر از این پول فروش تخم مرغها بر میداشتم الیزا میفهمید من واقعا از انجمن شما خوشم امده مطمئنم که میتوانید کارهای زیادی انجام بدهد من انسان خوشبختی هستم البته به خاطر زندگی با الیزا مجبورم این طور باشم باید قبل از اینکه متوجه غیبتم شود بر گردم فکر میکند امده ام به مرغها غذا بدهم امیدوارم بتوانید پول خوبی جمع کنید به حرفهای الیزا هم اهمیت ندهید مسلما همه چیز روز به روز بهتر میشود
توقفگاه بعدی خانه دنیل بلر بود همان طور که انها راه باریکه ناهمواری پشت سر می گذاشتند داینا گفت همه چیز بستگی به این دارد که زنش در خانه باشد یا نه اگر باشد یک سنت هم گیرمان نمی اید همه میگویند که دن بلر بدون اجازه همسرش حتی موهایش را کوتاه نمیکند زنش هم ان قدر خسیس است که امکان ندارد دست توی جیبش بکند او میگوید از اینکه دست و دلبازی را شروع کند مجبور است کمی خساست به خرج بدهد ولی خانم لیند میگفت که تا او دست و دلبازیش را شروع کند ان قدر طول میکشد که دیگر فرصتی برای جبران خساستش با قی نمیماند .
به وبلاگ انه شرلی خوش اومدید