بعد از اون نمایش بین بچه‌ها دودستگی افتاده بود. یه دسته عقیده داشتن دسته دیگه، نقش بیشتری گرفتن ولی روابط به مرور خوب شد. قراره بچه‌ها برای انشاء، یه داستان از خودشون بنویسن. تخیل آنه خیلی خوب بود و یه داستان رمانتیک با پایانی غم انگیز درباره کردلیا برای دیانا گفت. آنه گفت وقتی برای ماریلا تعریف کردم بهم خندید. متیو گوش داد و گفت خوبه. دیانا گفت تو تخیل خوبی داری ولی من درباره جنگل و طبیعت بهتر می‌تونم بنویسم. آنه هم یه ریز حرف میزد و ماریلا انگار تحملش تموم شده. آنه امروز وارد 13سالگی شده و با دیانا درباره 15سالگی حرف زد. گفت خوبه که آدم 15سالش بشه چون دیگه کسی نمی‌تونه بگه بچه عاقل باش. توی جاده برفی جنگلی به آنه به این فکر افتاد انجمن نویسندگان کوچک راه بندازن که ماریلا گفت بهتره اسمش رو بذارین انجمن خیالبافان. بالاخره این انجمن راه افتاد. اول فقط آنه و دیانا بودن ولی کم کم همه دخترها هم ملحق شدن. پسرها زیاد اشتیاق نشون ندادن برای همین عضو نشدن. نظر فراموش نشه