خلاصه قسمتهای انه شرلی
خانم استیسی بچهها رو به طبیعت برد و با اونا درباره آینده حرف زد. بعد از اون، آنه و دیانا رفتن توی جنگل پری ها و خلاصه بگم باهم دعواشون شد.
-تو هنوز هم به پری ها فکر میکنی آنه. ما دیگه بزرگ شدیم.
-خانم استیسی گفت آدم بدون رویا هیچه. درضمن من توی خیالاتم به اونا فکر میکنم.
-ما بزرگ شدیم و خیالپردازی به نظر کافی میاد.
و به آنه برخورد. آنه هم ناراحت بود که چرا دیانا یه چیزایی رو به جین اندروز گفته ولی به اون نگفته و فکر میکرد جین اندروز از آنه برای دیانا صمیمیتره. دیانا گفت: "تو خیلی خودخواهی آنه. تو به جین اندروز حسودیت میشه." آنه متوجه شد پایههای دوستیشون داره متزلزل میشه و خلاصه با ناراحتی از هم جدا شدن آنه برگشت خونه و کسی رو توی خونه ندید. به مرغدونی رفت و دید سه تا سیب اونجاست که یکیشون خیلی بزرگ بود. آنه هوس کرد اونا رو بخوره و جری که کارهای مزرعه رو انجام میداد سر رسید. اون گفت اون سیبها سمی بودن و خلاصه آنه تا حد مرگ ترسید. به سرعت به طرف خونه دوید و به فریادهای جری توجهی نکرد. با دستهایی لرزان لیوان آبی رو پر کرد و سر کشید. از این ناراحت بود که چرا اون رفتار رو با دیانا کرد. با خودش گفت: اگه قراره بمیرم، بهتره توی رختخواب خودم بمیرم. نباید باعث سر افکندگی کاتبرتها و شرلی ها بشم. تصمیم گرفت یه نامه خداحافظی برای ماریلا و متیو، و همینطور دیانا بنویسه تا شاید حداقل بعد از مرگش اون رو ببخشه. موقع نوشتن دستش میلرزید. متن نامه یه همچین چیزی بود:
دیانای عزیز، هنگامی که این نامه را میخوانی، من به خاطر خوردن سیبی که به مرگ موش آلوده شده بود، مردهام. از تو میخواهم به خاطر خودخواهیام من را ببخشی. دوست عزیز تو، آنه شرلی.
راستش بعد از "مردهام" رو اصلا یادم نمیاد. با خودش میگفت: "من خیلی بدبختم. بدبختم که در اوج نوجوانی میمیرم و بهترین دوست خودم رو رنجوندم. میگن مرگ موش زود اثر میکنه. خیلی زود یعنی چقدر؟ یه ساعت؟ یه روز؟ یه سال؟ یه ثانیه...؟ نه، یه ثانیه بیشتر گذشته و هنوز زندهام. دلم درد گرفته. تعجبی نداره، حتما اثر مرگ موشه. صورتم حتما سیاه یا کبود شده!" به طرف آینه اتاقش که روی یه میخ، به دیوار سوار بود رفت. "نه، صورتم مثل گچ سفید شده! حتما داره اثر میکنه!" شب شد و ماریلا اومد خونه. آنه رو صدا زد: "آنه! چرا شمع روشن نکردی؟" آنه با شمع اومد پایین و مثل کسیکه همه چیزش رو از دست داده گفت که بیچارهترین دختر دنیاست و تا چند لحظه دیگه خواهد مرد.
حتما بازم یکی از اون نمایشنامههای کسل کنندهست-
-نه ماریلا، نمایشنامه نیست. من اشتباه بزرگی کردم و سیبی که آلوده به مرگ موش بود رو خوردم. این نامهها رو برای شما و دیانا نوشتم.
-اما تو الان به نظر سالم میای. ببینم چند وقت میشه که اون سیب رو خوردی؟
-بیشتر از یه ساعت
-اگه اون سیب آلوده به مرگ موش بوده، تو یا تاحالا مرده بودی یا حداقل بیهوش شده بودی
اما من دلم درد گرفته بود-
-هر کس جای تو بود و فکر میکرد آخرین لحظات زندگیشه، به همین حال دچار میشد
ماریلا گفت که خانم استیسی رو توی راه دیده. "چیه؟ هر وقت اسم خانم استیسی میومد از جا میپریدی. دیگه خانم استیسی هم برات تکراری شد؟" آنه گفت: "هان؟ ا... راستش چند وقت پیش کتاب بنهور (اگه اشتباه نکنم) رو از جین اندروز امانت گرفتم و تمام زنگ تفریح میخوندمش. به جاهای حساسش رسیده بودم که کلاس شروع شد. میخواستم بدونم بنهور توی نبرد برنده میشه یا نه. البته معلوم بود برنده میشه چون در اون صورت داستان آبکی میشد. توی کلاس کتاب تاریخ رو روی میزم باز کردم و کتاب بنهور رو گذاشتم روی پاهام. اما خانم استیسی شروع کرد به قدم زدن توی کلاس و کتاب رو دید. جوسیپای خنده تمسخرآمیزی کرد و خانم استیسی کتاب رو گرفت و هیچی نگفت. ولی بعد از کلاس منو نگه داشت و کلی اخم و تخم کرد. بهش قول دادم که یه هفته دست به این کتاب نزنم. ماریلا مواظب باش زیر قولم نزنم. خانم استیسی هم نرم شد و دیگه عصبانی نبود. میخواستم بهتون بگم ولی فکرکردم همه چیز تموم شده و لازم نیست بگم. راستی ماریلا، من امروز با دیانا دعوام شد. میخواستم بگم اما یادم رفت."
-مثل اینکه برات مهم نیست خانم استیسی به من چی گفت. این اواخر تو اصلا به هیچی توجه نداری و ظاهرا حرفهای خودت برات مهمه.
بعد از اینکه آنه گفت اینطور نیست و مشتاق شنیدن شد، ماریلا گفت: "خانم استیسی اصلا درباره همچین موضوعی چیزی به من نگفت. اون گفت قراره کلاسهایی خارج از وقت مدرسه برگزار بشه و خانم استیسی درسها رو برای بچهها دوباره توضیح بده. این کلاسها برای بچههایی هست میخوان به کالج برن. تو خودت هم موافقی؟" متیو هم رسید و وقتی آنه فهمید اونا برای کالج رفتن آنه پول پس انداز کردن، از خوشحالی پر درآورد. ماریلا گفت: "وقتی تصمیم گرفتیم تو رو نگه داریم، فکر همه چیزش رو کردیم. ما برای رفتن تو به کالج پس انداز داریم." آنه همونطور که گفتم از خوشحالی پر درآورد و گفت خیلی دوست داره به کالج بره و معلم بشه. ماریلا و متیو رو در آغوش گرفت و گفت: "مطمئن باشین خوب درس میخونم و همه تلاشم رو میکنم. کالج همیشه رویای من بوده." متیو هم گفت: "تو همیشه ما رو سربلند کردی بچه جون." آنه خواست بره از دیانا معذرتخواهی کنه ولی ماریلا گفت: "الان که خیلی دیره! فردا هم روز خداست." در همین حال جری رسید و فقط کمی غذا خواست. وقتی آنه رو دید و جریان سیب سمی رو شنید، گفت: "آنه، راستش اون سیبها سمی نبودن. من کلی به خودم امیدواری دادم که بعد از کار اون سیبها رو میخورم ولی تو بدون اجازه همشون رو خوردی. باور کن نمیخواستم بترسونمت." اما آنه که خون جلوی چشماش رو گرفته بود گفت: "ولی تو منو تا حد مرگ ترسوندی!" و در حالی که دنبال جری میدوید میگفت: "حسابت رو میرسم! همونجا وایسا! چنان کتکی بهت بزنم که نتونی از جات بلند شی!" اما در قسمت بعدی، خواهیم دید که دیانا نمیخواد به کالج بره و هر دو از این ناراحت هستن که بالاخره روزی، راهشون از هم جدا میشه
-تو هنوز هم به پری ها فکر میکنی آنه. ما دیگه بزرگ شدیم.
-خانم استیسی گفت آدم بدون رویا هیچه. درضمن من توی خیالاتم به اونا فکر میکنم.
-ما بزرگ شدیم و خیالپردازی به نظر کافی میاد.
و به آنه برخورد. آنه هم ناراحت بود که چرا دیانا یه چیزایی رو به جین اندروز گفته ولی به اون نگفته و فکر میکرد جین اندروز از آنه برای دیانا صمیمیتره. دیانا گفت: "تو خیلی خودخواهی آنه. تو به جین اندروز حسودیت میشه." آنه متوجه شد پایههای دوستیشون داره متزلزل میشه و خلاصه با ناراحتی از هم جدا شدن آنه برگشت خونه و کسی رو توی خونه ندید. به مرغدونی رفت و دید سه تا سیب اونجاست که یکیشون خیلی بزرگ بود. آنه هوس کرد اونا رو بخوره و جری که کارهای مزرعه رو انجام میداد سر رسید. اون گفت اون سیبها سمی بودن و خلاصه آنه تا حد مرگ ترسید. به سرعت به طرف خونه دوید و به فریادهای جری توجهی نکرد. با دستهایی لرزان لیوان آبی رو پر کرد و سر کشید. از این ناراحت بود که چرا اون رفتار رو با دیانا کرد. با خودش گفت: اگه قراره بمیرم، بهتره توی رختخواب خودم بمیرم. نباید باعث سر افکندگی کاتبرتها و شرلی ها بشم. تصمیم گرفت یه نامه خداحافظی برای ماریلا و متیو، و همینطور دیانا بنویسه تا شاید حداقل بعد از مرگش اون رو ببخشه. موقع نوشتن دستش میلرزید. متن نامه یه همچین چیزی بود:
دیانای عزیز، هنگامی که این نامه را میخوانی، من به خاطر خوردن سیبی که به مرگ موش آلوده شده بود، مردهام. از تو میخواهم به خاطر خودخواهیام من را ببخشی. دوست عزیز تو، آنه شرلی.
راستش بعد از "مردهام" رو اصلا یادم نمیاد. با خودش میگفت: "من خیلی بدبختم. بدبختم که در اوج نوجوانی میمیرم و بهترین دوست خودم رو رنجوندم. میگن مرگ موش زود اثر میکنه. خیلی زود یعنی چقدر؟ یه ساعت؟ یه روز؟ یه سال؟ یه ثانیه...؟ نه، یه ثانیه بیشتر گذشته و هنوز زندهام. دلم درد گرفته. تعجبی نداره، حتما اثر مرگ موشه. صورتم حتما سیاه یا کبود شده!" به طرف آینه اتاقش که روی یه میخ، به دیوار سوار بود رفت. "نه، صورتم مثل گچ سفید شده! حتما داره اثر میکنه!" شب شد و ماریلا اومد خونه. آنه رو صدا زد: "آنه! چرا شمع روشن نکردی؟" آنه با شمع اومد پایین و مثل کسیکه همه چیزش رو از دست داده گفت که بیچارهترین دختر دنیاست و تا چند لحظه دیگه خواهد مرد.
حتما بازم یکی از اون نمایشنامههای کسل کنندهست-
-نه ماریلا، نمایشنامه نیست. من اشتباه بزرگی کردم و سیبی که آلوده به مرگ موش بود رو خوردم. این نامهها رو برای شما و دیانا نوشتم.
-اما تو الان به نظر سالم میای. ببینم چند وقت میشه که اون سیب رو خوردی؟
-بیشتر از یه ساعت
-اگه اون سیب آلوده به مرگ موش بوده، تو یا تاحالا مرده بودی یا حداقل بیهوش شده بودی
اما من دلم درد گرفته بود-
-هر کس جای تو بود و فکر میکرد آخرین لحظات زندگیشه، به همین حال دچار میشد
ماریلا گفت که خانم استیسی رو توی راه دیده. "چیه؟ هر وقت اسم خانم استیسی میومد از جا میپریدی. دیگه خانم استیسی هم برات تکراری شد؟" آنه گفت: "هان؟ ا... راستش چند وقت پیش کتاب بنهور (اگه اشتباه نکنم) رو از جین اندروز امانت گرفتم و تمام زنگ تفریح میخوندمش. به جاهای حساسش رسیده بودم که کلاس شروع شد. میخواستم بدونم بنهور توی نبرد برنده میشه یا نه. البته معلوم بود برنده میشه چون در اون صورت داستان آبکی میشد. توی کلاس کتاب تاریخ رو روی میزم باز کردم و کتاب بنهور رو گذاشتم روی پاهام. اما خانم استیسی شروع کرد به قدم زدن توی کلاس و کتاب رو دید. جوسیپای خنده تمسخرآمیزی کرد و خانم استیسی کتاب رو گرفت و هیچی نگفت. ولی بعد از کلاس منو نگه داشت و کلی اخم و تخم کرد. بهش قول دادم که یه هفته دست به این کتاب نزنم. ماریلا مواظب باش زیر قولم نزنم. خانم استیسی هم نرم شد و دیگه عصبانی نبود. میخواستم بهتون بگم ولی فکرکردم همه چیز تموم شده و لازم نیست بگم. راستی ماریلا، من امروز با دیانا دعوام شد. میخواستم بگم اما یادم رفت."
-مثل اینکه برات مهم نیست خانم استیسی به من چی گفت. این اواخر تو اصلا به هیچی توجه نداری و ظاهرا حرفهای خودت برات مهمه.
بعد از اینکه آنه گفت اینطور نیست و مشتاق شنیدن شد، ماریلا گفت: "خانم استیسی اصلا درباره همچین موضوعی چیزی به من نگفت. اون گفت قراره کلاسهایی خارج از وقت مدرسه برگزار بشه و خانم استیسی درسها رو برای بچهها دوباره توضیح بده. این کلاسها برای بچههایی هست میخوان به کالج برن. تو خودت هم موافقی؟" متیو هم رسید و وقتی آنه فهمید اونا برای کالج رفتن آنه پول پس انداز کردن، از خوشحالی پر درآورد. ماریلا گفت: "وقتی تصمیم گرفتیم تو رو نگه داریم، فکر همه چیزش رو کردیم. ما برای رفتن تو به کالج پس انداز داریم." آنه همونطور که گفتم از خوشحالی پر درآورد و گفت خیلی دوست داره به کالج بره و معلم بشه. ماریلا و متیو رو در آغوش گرفت و گفت: "مطمئن باشین خوب درس میخونم و همه تلاشم رو میکنم. کالج همیشه رویای من بوده." متیو هم گفت: "تو همیشه ما رو سربلند کردی بچه جون." آنه خواست بره از دیانا معذرتخواهی کنه ولی ماریلا گفت: "الان که خیلی دیره! فردا هم روز خداست." در همین حال جری رسید و فقط کمی غذا خواست. وقتی آنه رو دید و جریان سیب سمی رو شنید، گفت: "آنه، راستش اون سیبها سمی نبودن. من کلی به خودم امیدواری دادم که بعد از کار اون سیبها رو میخورم ولی تو بدون اجازه همشون رو خوردی. باور کن نمیخواستم بترسونمت." اما آنه که خون جلوی چشماش رو گرفته بود گفت: "ولی تو منو تا حد مرگ ترسوندی!" و در حالی که دنبال جری میدوید میگفت: "حسابت رو میرسم! همونجا وایسا! چنان کتکی بهت بزنم که نتونی از جات بلند شی!" اما در قسمت بعدی، خواهیم دید که دیانا نمیخواد به کالج بره و هر دو از این ناراحت هستن که بالاخره روزی، راهشون از هم جدا میشه
+ نوشته شده در ساعت توسط انه شرلی دختری از شیروانی سبز
|
به وبلاگ انه شرلی خوش اومدید