آنه صبح از خواب بیدار شد و پنجره رو باز کرد و رو به خونه دیانا اینا که چند صد متر اونورتر بود داد زد: "صبح بخیر دیانا!"نفس عمیقی کشید ولی بدنش از سرما لرزید. بالاخره زمستون بود و یه روز برفی. خلاصه رفت سراغ دیانا و گفت میخواد باهاش حرف بزنه ولی دیانا گفت مگه تو دیروز نگفتی دوستی ما تموم شده؟ آنه هر طور بود معذرت خواست. ماجرای کالج کویین رو براش تعریف کرد و گفت دیشب خواب دیده هر دو در امتحان کالج قبول میشن. ولی دیانا به گریه افتاد و گفت نمیخواد به کالج بره و نظر والدینش رو بهونه کرد. آنه هم ناراحت شد که یه روز بالاخره راهشون از هم جدا میشه و گفت: "کالج کویین و معلمی رویای منه. اگه بخوای من فردا باهاشون حرف میزنم تا راضی بشن تو هم بیای."
-نه! یه وقت این کار رو نکنی آنه! خودم بهشون میگم
آنه این موضوع رو با ماریلا در میون گذاشت ولی ماریلا بر خلاف تصورش گفت: "اگه این تصمیم والدین دیانا بوده، حتما دلیلی برای خودشون دارن و مطمئنا برنامه‌ی دیگه‌ای برای دیانا دارن. تو باهوشتر از اینا بودی. ما نباید خواسته‌های خودمون رو به دیگران تحمیل کنیم. اصلا نظر خود دیانا رو هم پرسیدی؟" آنه فهمید اشتباه کرده. فردا جلوی در خونه باری ها رفت و صداش کرد. دیانا فکرکرد آنه برای اون موضوع اومده ولی آنه گفت نه و توی راه گفت: "رویای من اینه که معلم بشم و تو هم میخوای ازدواج کنی و یه کدبانوی خوب بشی. من جلوی تو رو نمی‌گیرم ولی ازت میخوام یه بار دیگه با هم قسم دوستی بخوریم تا این دوستی برای همیشه پایدار باشه." و در همون جایی که اولین بار قسم دوستی خوردن، دستهاشون رو دوباره به هم دادن و گفتن "من قسم میخورم که تا ابد به دیانا باری/ آنه شرلی وفادار بمونم و دوستیمون تا ابد ادامه داشته باشه و هیچ چیز ما رو از هم جدا نکنه." بعد صدای آنه رو می شنویم که شعری رو دکلمه میکنه که با آهنگ خیلی غم انگیز و احساسی همراه بود. چشمان هر دو، اشکبار شده بود و باور جدایی برای دو دوست، سخت. حال آنه رو درک میکنم. درضمن آنه جریان سیب سمی و نامه خداحافظی رو به دیانا گفت، بعد از اینکه آشتی کردن. آنه به کلاسهای آمادگی برای کالج میرفت و با گیلبرت بلیت رقابت داشت. هر کس به یه بهونه میخواست به کالج بره. برای پز دادن، برای کسب درآمد، یا برای درس خوندن. آنه از برنامه همه اطلاع داشت غیر از گیلبرت و علاقه هم نداشت بدونه. یه روز که مدرسه تعطیل شد و آنه باید برای کلاس می موند، دیانا نامه‌ای به آنه داد و بدون ناراحتی، مثل همون دیانای پرشور همیشگی خداحافظی کرد. توی نامه نوشته بود که این تصمیم خودش بوده که به کالج نره و اگر هم چیزی نگفته برای این بوده که آنه رنجیده خاطر نشه. بعد از اتمام کلاس، کولاک شدیدی اومد و هیزمی نمونده بود که توی بخاری بذارن. گیلبرت دیگه آدم حسابی شده بود. همین که رفت کمک بیاره و پسرهای دیگه هم دنبالش راه افتادن، مدرکی بود برای این گفته. خانم استیسی و دخترها کم کم نگران شدن. بالاخره صبر روبی گریس که بیشتر نگران و نا امید بود تموم شد و توی اون کولاک خواست بزنه بیرون تا یخ نزنه که خانم استیسی جلوی این کار احمقانه رو گرفت و مجبور شد یه سیلی به صورت روبی بزنه تا اون رو به خودش بیاره و ازش پرسید حالا حالت بهتر شد؟ بالاخره گیلبرت با یه کالسکه اومد و همه رو برد خونه. آنه از اینکه قراره از دیانا جدا بشه خیلی ناراحت بود و انتظار یه مرگ شاعرانه و غم انگیز رو برای خودش داشت که ماریلا گفت: نمیشه اینو مثل بچه‌های معمولی بگی؟ تازه تا امتحانات کالج هنوز یه سال مونده و تو یه سال وقت داری با دیانا باشی