بهار شده بود و آنه و دیانا سر پل کوچیک روی رودخونه ایستاده بودن. دیانا گفت: "آنه چیزی شده؟ به نظر ناراحت میای." آنه چیزهایی در مورد صدای رودخونه گفت
-اگه میخوای توی حال خودت باشی تنهات میذارم.
-نه دیانا، خواهش میکنم نرو. توی فکر کالجم.                                                                                                                                                                                                                            
با اینکه بهار شده بود، آنه و چندتا از بچه‌ها باید کلاسهای آمادگی برای کالج رو می‌گذروندن و اونطور که باید، نمی‌تونستن از طبیعت لذت ببرن. یکی از بچه‌ها از خانم لیند شنیده بود که خانم استیسی قراره به مدرسه شهر خودشون بره. بچه‌ها حسابی نگران شدن و بعد از کلاس که آخرین کلاس آمادگی برای کالج بود، بالاخره یکی از بچه‌ها شجاعت به خرج داد و از خانم استیسی پرسید که برای بعد از تعطیلات اینجا می‌مونه؟ خانم استیسی که تازه فهمیده بود اونا چرا دمق هستن، گفت بهم همچین پیشنهادی شده بود و خیلی هم روش فکر کردم و تصمیم گرفتم همینجا بمونم. آنه که تا حالا دستهاش رو به هم گره کرده بود، با شنیدن این حرف نفس عمیقی کشید. وقتی برگشت خونه، سلامی به ماریلا داد و سریع رفت به اتاقش. ماریلا با خودش گفت: "تازگیها وقتی میاد، مثل فرفره یه چرخی میزنه و میره. حتی نمی‌شینه یه حال و احوالی کنه". آنه به اتاقش رفت و از قفسه کتابخونه همه کتابهای درسی رو برداشت و توی صندوقچه‌ای در اتاق زیر شیروونی گذاشت و درش رو قفل کرد. ماریلا اومد بالا گفت "ممکنه بگی داری چیکار میکنی؟ آنه گفت دارم از شر کتابهای درسیم خلاص میشم. اینقدر درس خوندم که دیگه نمیخوام طرف این کتابها برم."
-هر کار که میکنی، امیدوارم خطرناک نباشه. مثل اینکه توی قایق بخوابی یا موهات رو سبز کنی.                                                                                                                                                                 
آنه چشمی گفت و بعد هم رفت پیش دیانا. متیو داشت توی مزرعه کار میکرد که اتفاقی که ازش می‌ترسیدم، جلوی چشمام اومد. متیو قلبش رو محکم گرفته بود و دیگه توان ایستادن نداشت. ماریلا جری رو خبر کرد و کمی بعد دکتر بالای سر متیو بود. این حمله‌های قلبی برای این خواهر و برادر کم کم عادی شده بود ولی این یکی خیلی شدید بود. فواصل این حمله‌ها به گفته ماریلا، هر بار کوتاه‌تر و شدتش بیشتر میشد. ماریلا قرار بود جایی بره و به آنه سفارش کرده بود زود برگرده تا برای متیو چایی درست کنه ولی به خاطر وضعیت متیو نرفت. دکتر به ماریلا گفت چند وقت پیش آنه رو توی راه دیده که رنگ و روش پریده بوده. ماریلا و متیو تصمیم گرفتن چیزی از این سکته به آنه نگن و البته نمی‌فهمید چون متیو روی تخت بند نمیشد! درعوض تصمیم گرفتن به تغذیه آنه بیشتر برسن. حتی ماریلا شک کرده بود که فرستادن آنه به کالج تصمیم درستی بوده یا نه؟ و گفت باید حدس میزدم این بچه توی هر کاری زیاده‌روی میکنه. وقتی آنه برگشت، درباره نرفتن ماریلا پرسید که اونم گفت حوصله نداشتم. بعد ماریلا درباره دیدار با دیانا پرسید و آنه گفت همش توی اتاق دیانا بودن و حرف میزدن چون حجم این درسها نمیذاشت درست و حسابی باهم حرف بزنن. ماریلا هم که نگران وضع آنه بود گفت: "چرا توی اتاق؟ این کار رو توی فضای باز هم میشد انجام داد. بدن به هوای تازه احتیاج داره." آنه هم درباره نقشه‌هاش، بعد از کالج گفت. اینکه باید بیشتر سبزیجات بخوره تا چاقتر نشه یا مثلا دامن بلند بپوشه و رفتار متین‌تری داشته باشه. باقیش رو از اینجا یادم میاد که آنه با دیانا به ساحل رفتن و در حالی که دست هم رو گرفته بودن، می‌دویدن و کلی صدف و گوش ماهی جمع کردن. از اون طرف ماریلا، ریچل رو دعوت کرد به خونه و گفت آنه قراره برگرده و بیسکویت ترد درست کنه و درباره سکته متیو بهش گفت. آنه با یه تور که از صدف و گوش ماهی پر بود برگشت و رفت تا کارش رو انجام بده. ماریلا گفت: "خواستیم آنه فعلا چیزی از جریان متیو ندونه." و به داخل خونه رفتن. خانم ریچل با اینکه تبحر خاصی در پختن شیرینی داشت ولی نتونست از بیسکویت آنه ایرادی بگیره و اقرار کرد که واقعا عالی شده. آنه خوشحال شد که بهترین شیرینی‌پز جزیره پرنس ادوارد ازش تعریف کرده. ریچل موقع برگشتن از تربیت و رسیدگی ماریلا خیلی تعریف کرد و گفت اقرار میکنم درباره آنه اشتباه کردم. اون هیچوقت روزی که آنه با عصبانیت وارد شد و در حال پا کوبیدن، توی چشمای ریچل نگاه کرد و گفت: "من خودم میدونم که رنگ موهام قرمزه!" رو از یاد نمی‌برد. وای که چی رو از دست دادم. همینطور وقتی که آنه با عصبانیت سر کلاس، تخته کوچیک خودش، که برای حل مسئله دست هر بچه بود رو توی سر گیلبرت خرد کرد یادش بود و آنه الان رو با آنه قبلی قابل مقایسه نمی‌دید. ماریلا هم به این افتخار میکرد که تونسته آنه رو به خوبی تربیت کنه و پیش همه سربلند باشه