امتحانهای کالج تموم شده و بچه‌ها هر روز با اضطراب تمام جلوی در اداره پست صف می‌کشیدن تا ببینن نتایج توی روزنامه چاپ شده یا نه و اینکه اصلا کی قبول شده. معمولا یه هفته بعد از امتحانها نتیجه رو اعلام میکردن ولی بچه‌ها یه هفته دیگه هم به قول ماریلا، زودتر از کارمندهای اداره پست از خواب بلند میشن و میرن به اداره پست ولی دست از پا درازتر بر می‌گردن. صبر بچه‌ها دیگه لبریز شده بود. روبی فکر میکرد قبول نمیشه و البته جوسی پای هم با دادن انرژی منفی به نا امیدی روبی خیلی کمک میکرد. جین اندروز چند شب پیش خواب دید که همه قبول شدن و حداقل اینطوری کمی به روبی تسلی خاطر می‌داد. گیلبرت و چارلی هر صبح دنبال کالسکه اداره پست راه می‌افتادن ولی وقتی به اداره پست می‌رسیدن، چیزی توی روزنامه نمی‌دیدن. درون آنه غوغایی بر پا بود و دستهاش می‌لرزید و صورتش جوری شده بود انگار هر آن ممکن بود قلبش از حرکت بایستد. البته حضور دیانا در کنارش باعث میشد کمی آروم باشه. این وسط فقط رودی نیومده بود. آنه و دیانا فکر کردن رودی چقدر خونسرد و راحته و انگار اصلا نگران امتحان نیست. اونا رودی رو توی مزرعه پیدا کردن که داشت پرچین رو تعمیر میکرد. در حقیقت وضع اون از همه بدتر بود و چون امیدی به قبول شدن نداشت، خودش رو با کار سرگرم کرده بود و آرزو داشت نتایج هیچوقت به دستش نرسه. آنه به دیدن خانم آلن رفت تا باهاش درد دل کنه. خانم آلن گفت: "با شناختی که من از شماها دارم، مطمئنم همتون قبول میشین. درضمن تو باید اینو به خاطر داشته باشی که ممکنه این آخرین تعطیلات شما در أونلی باشه و تک تک لحظاتش ارزشمند هستن. پس سعی کن از فردا دیگه به اداره پست نری و از تمام لحظه‌های این تعطیلات نهایت استفاده رو بکنی." آنه بازم نا امید به خونه برگشت. متیو پیش خودش گفت: "بهتره فردا خودم به جای ماریلا برم انجمن اولیاء و مدرسه. انتظار، داره این بچه رو می‌کشه." حق هم داشت. اگه به بچه‌ها میگفتن رد شدی، راحت‌تر از این بود که توی بلاتکلیفی بمونن. موقع شام، در حالی که جری مثل همیشه با ولع غذا میخورد، آنه فقط به غذا خیره شده بود و در حقیقت به نتایج امتحانها فکر میکرد. ماریلا گفت: "چرا غذا نمی‌خوری آنه؟ نکنه حالت خوب نیست؟"

-گرسنه نیستم ماریلا.

-مثل دیروز و روزهای دیگه. هر روز صبح زودتر از کارمندهای اداره پست از خواب بلند میشی و میری اداره پست ولی دست از پا درازتر بر می‌گردی.

ماریلا پیشنهاد داد که آنه یه مدت پیش متیو توی مزرعه کار کنه. آنه از این پیشنهاد خیلی استقبال کرد و گفت همیشه دوست داشته مثل یه مرد توی مزرعه کار کنه و از زور بازوش استفاده کنه. فردا آنه به مزرعه رفت و سخت کار کرد. یه سری از فوت و فن های کار رو هم از جری یاد گرفت. مثل همیشه به قول ماریلا، اون توی هر کاری زیاده‌روی کرد. کار مزرعه باعث شده بود کالج به کلی از یادش بره. سر شام، بعد از این چند روز با اشتها غذا خورد. اینقدر خسته بود که وقتی برگشت به اتاقش، لباسهاش رو هم عوض نکرد و خوابش برد. فردا آنه درباره لذت کار در مزرعه گفت. متیو گفت: "آنه، بهتره فردا خونه بمونی و زیاد خودت رو خسته نکنی. در عوض، روز بعدش دوباره می‌تونی بیای مزرعه."

-قول میدی متیو؟ یه قول مردونه کشاورزی؟

و متیو با سر تأیید کرد. فردا آنه و ماریلا مشغول گوجه چیدن بودن.

-به هر حال، این فکر خوبی بود که امروز به مزرعه نری.

-ولی کار توی مزرعه پیشنهاد خودتون بود.

-اینطور که تو کار میکنی یه کم استراحت برات ضروریه. من دارم میرم خونه ریچل و یه کم هم براش گوجه می‌برم. تو برو خونه رو مرتب کن.

-من می‌برم ماریلا، آخه شما پاتون درد میکنه.

-راستش خودم هم یه کاری باهاش دارم.

وقتی آنه وارد اتاقش شد، با دیدن عکس خانم استیسی به یاد نتیجه‌ها افتاد. هرچی فراموش کرده بود دوباره یادش افتاد. از پنجره بیرون رو نگاه کرد که از دور دیانا رو دید که روزنامه‌ای رو بالا گرفته و به طرف خونه کاتبرت ها می‌دوه و با هیجان آنه رو صدا میکنه.

-آنه! تو بمون بالا من میام.

دیانا دوید به سمت اتاق آنه و روزنامه رو نشون داد. لیست نفرات قبول شده بالاخره چاپ شده بود. آنه نه تنها قبول شده بود، بلکه بهترین نمره رو هم گرفته بود.

-اسم تو اول نوشته شده و بعد از اون، اسم گیلبرت. همه قبول شدن، حتی رودی. فقط جوسی پای به زحمت قبول شد. حتما میخواد به خاطر قبولیش فخر هم بفروشه. تو نفر اول شدی آنه.

و خودش رو روی تخت انداخت. انگار که خودش قبول شده باشه. غروب شده بود و اتاق نیمه تاریک بود. آنه کبریت برداشت تا شمع روشن کنه. دستهاش می‌لرزید. چوب کبریت اول از دستش افتاد. دومی شکست و وقتی کسی در این حالت قرار بگیره واقعا اعصابش خرد میشه. بالاخره با سومین چوب کبریت شمع رو روشن کرد و با دستهایی لرزان روزنامه رو جلوی نور شمع گرفت. آره، اون قبول شده بود. حتی از گیلبرت هم بهتر شده بود.

-چرا خشکت زده آنه؟ مثلا باید خوشحال باشی.

-ظاهرم اینطور نشون میده دیانا ولی درونم غوغایی بر پاست.

-جایی که یکی از فامیلهامون زندگی میکنه روزنامه‌ها زودتر میرسه. تا اسامی رو دیدم سریع اومدم که بهت خبر بدم. می‌دونستم که قبول میشی.

-ازت بی‌نهایت ممنونم دیانا. منو ببخش ولی باید زودتر این خبر رو به متیو بدم.
آنه و دیانا از خونه بیرون دویدن و آنه با شادی وصف ناپذیری فریاد میزد: "متیو... من قبول شدم... من قبول شدم..." ماریلا و خانم لیند هم چند متر اونطرفتر بودن و با شنیدن فریاد آنه خودشون رو به متیو رسوندن. وقتی آنه به متیو رسید گفت: "نگاه کن، من قبول شدم متیو!" متیو با دستهایی لرزان روزنامه رو باز کرد و وقتی اسم آنه رو دید، مثل آنه هیجان زده بود و گفت: "من مطمئن بودم که تو قبول میشی آنه. آنه و دیانا به سرعت رفتن تا این خبر رو به بقیه بچه‌ها هم بدن. صداقت دوستی آنه و دیانا رو از اینجا میشه فهمید که همینقدر که آنه خوشحال بود، دیانا هم خوشحال بود و اصلا به جدایی از آنه فکر نمیکرد. خانم ریچل هم به سرعت به سمت شهر رفت تا این خبر رو به همه بده. خانم آلن یه مهمونی به افتخار بچه‌های کالجی ترتیب داد. همه با لباسهای نو اومده بودن و آنه همون لباس سرمه‌ای رو پوشیده بود که البته توی کالج هم به تن داشت. خانم آلن نامه خانم استیسی رو خوند که به تمام بچه‌ها افتخار میکرد و براشون آرزوی موفقیت داشت. آنه همون شب روبروی پنجره‌ی باز، در پیشگاه خدا زانو زد و دعا کرد و به خاطر این موفقیت، خدا رو شکر گفت. بعدها همیشه به یاد صداقت و پاکی این لحظات می‌افت