آنه شرلی قسمت 40

آنه و دیانا به طرف خونه کاتبرت ها میرفتن و باهم حرف میزدن:

-راستش من فکر میکردم توی امتحانها قبول میشم ولی اصلا انتظار نداشتم شاگرد اول بشم.

-خب این که خیلی خوبه. نکنه ناراحتی؟

-نه بابا خیلی هم خوشحالم.

وقتی به خونه رسیدن، خانم ریچل لیند هم اونجا بود. قراره برای تعمیر یکی از بیمارستانهای شهر شارلوت پول جمع کنن و در واقع جشن نیکوکاری برگزار کنن. خانم لیند از آنه خواست در اون مراسم دکلمه‌ای اجرا کنه. آنه قبول کرد چون افتخار بزرگی بود و البته تعریف و تمجید های دیانا هم بی‌اثر نبود. "آنه دکلمه مدرسه رو اینقدر قشنگ اجرا کرد که تماشاچی‌ها تا چند دقیقه کف میزدن." ماریلا به سرعت این خبر رو به متیو داد و متیو به شهر رفت و چون در خرید اینجور چیزها تجربه نداشت، با راهنمایی فروشنده، یه گردنبند مروارید برای آنه خرید. تهیه لباس هم با دیانا بود.ريرا دیانا  بهترين حالت لباس براي انه رو  مي رونست  آنه و دیانا در طبقه بالا مشغول درست کردن ظاهر آنه بودن.انه : فكر ميكني ان لباس براي من خوبه  من فكر كنم اكه اين جاهاش كلهاي ابي داشت   بهتر بود به اين لباس مدرور هم نيست آنه لباس سفید و بلندی به تن داشت که تنها مشکلش این بود که یه کم نازک بود ولی دقیقا اندازه آنه بود. به قول دیانا، انگار این لباس رو ده دفعه پرو کردیش در صورتی که اینطور نیست. دیانا موهای آنه رو به طرز هنرمندانه‌ای بافت. آنه خواست جلوی موهاش رو بریزه روی پیشونی که دیانا گفت بهتره مرتبشون کنی.اين ءوري ابرو هات معلوم ميشه جون تو ابرو هاي قشنطي داري خانم الن ميطه من و تو مثل هميم فقء كمي تفاوت داريم   بعد هم یه رز سفید روی موهای آنه، پشت گوش چپش گذاشت.اين  
رز مخصوص منه فقء به خاءر تو اؤ باغده جيدمش 
-هنوز گردنبند مرواریدی که متیو برام خریده رو ندیدی. متیو اینو برام خریده تا باوقارتر به نظر برسم.

-چرا یه جوری مصنوعی راه میری آنه؟ تو که همیشه خیلی نرم و آروم راه میرفتی. چرا مثل بعضی‌ها قوز کردی؟ تو که همیشه خوب بلد بودی چیکار کنی.

-از تعریفت ممنونم ولی من که موهای سیاه و چشمهای درشت و مشکی تو رو ندارم.

آنه یه کم نگران بود که نکنه خراب کنه. ماریلا در زد و گفت: "مزاحم نیستم؟"

-بفرمایین تو خانم کاتبرت، حرفهای ما تمومی نداره.

وقتی ماریلا قدم به اتاق گذاشت، از صورتش میشد فهمید که یه لحظه آنه رو نشناخت. دیگه اثری از آنه قبلی در ظاهرش دیده نمیشد. خیلی آروم‌تر و بزرگتر به نظر می‌رسید. خلاصه مراسم شروع شد. آنه کنار گروهی از هنرمندهای بزرگ، گوشه‌ی سالن نشسته بود. می‌ترسید جلوی اون همه آدم مشهور کم بیاره در حالی که هنوز خودش رو محک نزده بود.

-و حالا هنرمندی از أونلی به نام آنه شرلی.

آنه یه لحظه خودش رو باخت. انگار تمام امیدهاش یکباره به ناامیدی تبدیل شدن و یادش رفت که دکلمه‌ای که برای مدرسه اجرا کرده بود چطور همه رو سر ذوق آورد و حتی اشک چند نفر رو هم درآورد. بغل دستیش گفت: "پس تو آنه شرلی هستی که نفر اول امتحانهای کالج شد؟ فکر نمیکردم تو باشی چون اصلا بهت نمیاد." لحن تند و مغرورانه اون دختر بار اضافه‌ای شد بر دوش آنه. از درون می‌لرزید. شاید فکر میکرد اصلا چیزی برای نشون دادن نداره. مجری هم از اینکه با گفتن اسم آنه شرلی کسی بلند نشد تعجب کرده بود. دیانا و جین اندروز خدا خدا میکردن آنه از جاش بلند بشه. آنه به خودش امید داد و بلند شد. آروم به وسط سن رفت. دستهاش رو به سینه نزدیک کرد تا اونا رو در هم گره کنه ولی دستهاش به وضوح می‌لرزید. آنه تصمیم خودش رو گرفته بود پس نمی‌خواست ذره‌ای ناامیدی به خودش راه بده. جمله اول و دوم رو با صدایی لرزان گفت. بعد انگار که از بند ناامیدی رها شده باشه، دکلمه رو ادامه داد و آنه، شد همون آنه‌ی قبلی. باز هم تماشاچی‌ها رو محسور کرد.و تماشاجي ها انه رو تشويق كردن و اؤ او خواستن دوباره به روي سن بيايد و براشون دكلمه ديكري اجرا كنه بعدم انه ماجرا رو براي متيو تعريف كرد خانمي كه لباس صورتي رنك بوشيده بود انه رو با اكثر هنمندان اشنا كرد وانه رو تشويق كرد اون عصر يه عصر شيرين و دلنشين براي انه بود  بعد از اجرای آنه، دیانا و جین که نگران آنه شده بودن، همراه با آنه یه گوشه نشستن. 

-خیلی نگرانت شدیم آنه. چقدر رنگت پریده بود. دستهات هم می‌لرزید.

-آره، دوتا جمله اولی رو به سختی گفتی ولی بعدش کم کم به خودت مسلط شدی و از پسش بر اومدی.

آنه که تا حالا ساکت نشسته بود، گفت: "جوسی پای. همش به خاطر اون بود. اون می‌دونست من عرق کرده بودم و از درون می‌سوختم، برای همین تمام طول اجرا لبخند مسخره‌ای نثارم کرد. اگه یکی از تماشاچیها تمام طول اجرا رو به آدم زل بزنه و لبخند مسخره‌ای تحویل بده، آدم دست و پاش رو گم میکنه. شب شده بود و آنه به همراه دیانا و جین اندروز توی کالسکه نشسته، و در راه برگشت بودن. آنه به دریاچه نقره‌ای خیره شده بود. سیاهی شب و نور نقره مانند مهتاب که در آب منعکس شده بود، دریاچه رو نقره‌ای تر نشون میداد و این منظره برای آنه تازگی داشت. هیچکس دوست نداره همچین منظره‌ای رو از دست بده. دیانا گفت: "میخوام یه خبر خوشحال کننده بهت بدم آنه. البته شاید برای تو زیاد عجیب نباشه ولی پشت سر ما، کالسکه یکی از نقاشهای معروف داره حرکت میکنه اون میخواد نقاشی تو رو بکشه. 

-این همون نقاشیه که زندگینامه‌اش رو خوندم. بعضی از آدمها خیلی مصنوعی زندگی میکنن(.جين : انه تا حالا نخواستي  ثروتمند باشي؟ من ثروتمندم ما اين روش رندكي رو تا 16 سال اينده هم ميتونيم ادامه بديم ما خوشحال درست مثل يه برنسس  به خاءر اينكه ما كلي تصورات داريم  به اون دشت نطاه كنيد ده ريباست اكر ما كلي جواهرات وبول ىاشتيم ىيكه اين همه ريبايي رو نمي ديديم  اكر ما ديرايي رو كه داريم عوض كنيم ديكه فرقي با اونا نداريم اكر ده ما ادمهايي در لباس سقيد هستيم اما  ما ار رندكيمون خرسند و شاد هستيم اكر ده اون خانم لباس صورتي خانم مهربوني يه ولي دشماش بر بود ار ناراحتي ميخواين مثل اون باشين جين : شايد ولي اون خانم الماسهاي ريادي داشت !  انه به جين نكاه كرد مهم نيست ولي من دوست ندارم جاي كسي ديطه اي باشم من كردنبند مرواريد متيو رو تر جيح ميدم وانه از كرين كيبلز رو هم كردنيند مرواريد متيو بر از عشق و دوستي يه و من اونو به كردنبند الماس ترجيح ميدم ) اونا خوشبختی رو توی پول می‌بینن و فکر میکنن اگه به کسی لبخند بزنن، شأن اونا رو پایین میاره. برای همین لبخندی روی لبشون نمی‌بینی و مدام دیگران رو با تحقیر نگاه میکنن. ولی ما در عین سادگی، بهترین بودیم. ما سختی‌های زندگی رو تحمل میکنیم، چون هدف داریم و چون هدف داریم، فکر داریم. به نقره‌های درخشان اون دریاچه نگاه کنین، این نقره‌ها از آن ماست. اون نویسنده هم یکی از همون آدمهایی بود که غرور رو به صمیمیت ترجیح داد. از همون آدمهایی که در خلوت خودشون به هدفشون از زندگی فکر نمیکنن. به نظر من، زیبایی‌های دنیا رو میشه در دل طبیعت پیدا کرد. بهترین جای دنیا برای من گرین گیبلزه و با ارزشترین چیز توی دنیا، گردنبند متیو هست. خوشبختی من، بودن با ماریلا و متیو هست و وجود دوستانی مثل شما. بهم قول میدین این سختی‌های زندگی رو تحمل کنین؟ 

دیانا و جین جواب مثبت دادن و بعد، آنه ساکت و آروم نگاهش رو به دریاچه نقره ای دوخت.