خلاصه قسمتهای ان شرلی
آنه شرلی قسمت 43آنه برای تعطیلات آخر هفته به گرینگیبلز برگشت. از بین جمعیتی که منتظ
رقطار بودن، راحت میشد دیانا رو دید. ماریلا و متیو پیر شده بودن و تصمیم
گرفتن توی خونه از آنه استقبال کنن. بچههای گرینگیبلز یکی یکی از قطار
پیاده شدن تا نوبت به آنه رسید. دیانا با دیدن آنه مثل فنر از جا پرید و

به سمت آنه دوید.
-بذار من چمدونت رو بیارم.

-محاله اجازه بدم.
اینقدر از دیدن هم خوشحال شده بودن که باهم خم شدن و سرهاشون به هم خورد
.توی راه، گیلبرت و روبی جلو افتاده بودن و باهم حرف میزدن.
آنه و دیانا وجین اول کمی درباره کوتاه بودن یا نبودن موهای روبی حرف زد
ن و بعد جینگفت: "روبی میگه اخلاق گیلبرت نسبت به گذشته خیلی عوض شده. همش سرش توی
کتابه. خیلی اطلاعات داره. اگه چیزی رو ندونه محاله دنبال جوابش نره. اون
تمام تلاشش رو میکنه تا مدال طلای کالج رو به چنگ بیاره.
در واقع یه جوریداره خودش رو پیش استادها عزیز میکنه."

آنه به این فکر میکرد که باید برای رقابت با گیلبرت بیشتر تلاش کنه.
بچهها به مرور، مسیرشون از هم جدا میشد و بالاخره آنه و دیانا تنها شدن.

اونا به نزدیکی خونه کاتبرت ها رسیدن ولی آنه خواست اول با دیانا به پل
روی رودخونه رفتن.
پلی که در نظر آنه، پل موفقیت بود. اونجا با دیانادرباره بورسیه إوری صحبت کرد و اینکه قصد داره حتما اون رو به دست بیاره.
ولی نگران بود که چه جوری اینو به متیو و ماریلا بگه. ماریلا از وقتی
شنیده بود امروز آنه میاد، توی خونه خیلی دستپاچه بود. اون میز مفصلی چید
و برای اومدن آنه لحظه شماری میکرد. حتی غذای مورد علاقه آنه رو پخته
بود. وقتی آنه و دیانا رو دید که به جای اومدن به خونه، راه کج کردن و به
طرف پل میرن، یکه خورد. بالاخره حرفهای آنه و دیانا تموم شد و آنه وارد
خونه شد.
-به به... دلم لک زده بود برای خونه.
ماریلا با کنایه گفت: برای خونه یا دیانا؟ ولش کن. دستهات رو بشور تا شام
رو آماده کنم.
موقع غذا، ماریلا از بس مشتاق بود آنه رو سؤال پیچ کرد و فرصت غذا خوردن
بهش نمیداد. آنه که شادی ماریلا و متیو رو به خاطر برگشتن خودش دیده بود
دلش نیومد به اونا درباره بورسیه و اینکه چهار سال دیگه هم باید در شهر
زندگی کنه، حرفی بزنه. آنه یه شال قهوهای ابریشمی برای ماریلا آورده
بود: "همون موقع که دیدمش گفتم این خیلی بهت میاد. قیمتش هم مناسب بود.
آ... ولی هر چی گشتم چیزی برای تو پیدا نکردم متیو. هر چی بود یا خیلی
گرون بود یا مناسب نبود."
-اشکالی نداره، موفقیت تو برای من بهترین هدیهست.

ماریلا به آنه گفت با اینکه خیلی از هدیهاش خوشحال شده و در واقع اولین
هدیه زندگی ماریلا بوده، ولی راضی نیست خودش رو زیاد توی خرج بندازه.
فردا آنه صبح زود از خواب بیدار شد. پنجره اتاقش رو باز کرد و نفس عمیقی
کشید تا هوای دل انگیز صبح گرینگیبلز رو یه بار دیگه استشمام کنه. به
آسمون نگاه کرد و دو پرنده رو در حال پرواز دید. همچنین آسمون صاف و
درختهای انبوه و پر میوه رو.
-صبح بخیر ماریلا.
-چی شده صبح به این زودی از خواب بلند شدی آنه؟
-حیفه آدم توی گرینگیبلز تا دیروقت بخوابه.
-خب، امروز نوبت توست که شیر گاوها رو بدوشی. یادت که هست؟
-اتفاقا خودم هم توی همین فکر بودم.
آنه با عجله به سمت در دوید اما ماریلا گفت:
-آنه! چیزی رو فراموش نکردی؟
-چرا، سطل شیر یادم رفت.
وقتی آنه به طویله رفت، متوجه شد که یکی از گاوها بچهای به دنیا آورده.

آنه اسمی براش انتخاب کرد که یادم نیست. دیگه اسم گاوه رو که لازم نیست
حفظ کنم! آنه همچنین به جمع کردن تخم مرغها پرداخت. خوشبختانه محصول سیب
پاییز امسال به قدری زیاد بود که سابقه نداشت. شاخههای پر میوه انگار
تعظیم کرده بودن و به طرف زمین خم شده بودن. آنه مشغول چیدن سیب ها شد.
اونقدر چید که دیگه سیبی روی شاخه باقی نموند. متیو و ماریلا و آنه تصمیم
گرفتن سیب ها رو بار گاری کنن و مقداری رو بفروشن و از مقداری هم آب سیب
تهیه کنن. ماریلا و متیو جلوی کالسکه نشسته بودن و آنه جایی کنار سیب ها،
روی کالسکه نشسته بود. سرش رو بالا برد و
شاخههای پر از سیب رو دید که
یکی بعد از دیگری از جلوی چشماش رد میشدن.
به یاد روزی افتاد که برایاولین بار با متیو سوار کالسکه شده بود
و شکوفهها و آسمون رنگی و رویاییدر نظرش مجسم شدن. ماریلا گفت: "حاضرم حدس بزنم الان داری به چی فکر
میکنی متیو. میدونی که منظورم چیه؟"
-حدس میزنی؟ قیافه من نشون میده دارم به چی فکر میکنم. تک تک اون لحظات
رو به خاطر دارم.

در همین حال آنه گفت: "ولی من مطمئنم شما نمیتونین حدس بزنین من به چی
فکر میکنم." ماریلا گفت: "از کجا میدونی؟ حاضرم قسم بخورم میدونم به چی
فکر میکنی."

آنه یاد اولین دیدارش با متیو افتاد: "... آقای کاتبرت! نمیدونین چقدر
میتونه رمانتیک باشه اگه آدم زیر نور مهتاب و بین شکوفههای گیلاس
بخوابه..." وقتی آب سیب ها گرفته شد، آنه گفت: "هوووم... آب سیب باید
همین بو رو بده." ماریلا یه کوزه از اون رو به آنه داد: "اینو میتونی با
خودت به کالج ببری."
-این همه؟! واقعا ممنونم!
بعد به مغازهای رفتن تا برای آنه پارچه انتخاب کنن. ماریلا یه پارچه
قرمز نشون کرده بود.
-متیو، این خوبه؟
-نه، این یکی بهتره.
و یه پارچه آبی روشن رو نشون داد. متیویی که چیز زیادی از خرید کردن برای
دخترها نمیدونست، با همون چند باری که خرید کرده بود حسابی وارد شده بود!

خلاصه آنه سوار قطار شد.
توی ایستگاه به دیانا گفت وقت نکرده بود درباره
بورسیه چیزی به ماریلا و متیو بگه.
اما ماریلا همه چیز رو درباره بورسیهاز خانم ریچل شنید.

-روبی میگه آنه خیلی هم برای گرفتن این بورسیه مصمم هست و داره تمام
تلاشش رو میکنه. من تعجب میکنم آنه چطور چنین چیز مهمی رو از شما مخفی
کرده و سرخود تصمیم گرفته. فکر نکرده که شما با این سن، تحمل دوری چهار
سال دیگه رو دارین یا نه؟ متیو که همین الان با سکتههایی که کرده مثل
چینی بند زده شده.
-ریچل، تو فکر میکنی ما چرا آنه رو به فرزندی قبول کردیم؟ چون اون رو
نعمتی از طرف خدا میدونیم. حالا اگه اون میخواد درس بخونه و...
بغض، گلوی ماریلا رو فشرد. بعد از لحظهای ادامه داد: "ببخشید ریچل. اگه
اون میخواد درس بخونه و به فکر آیندهاش باشه، ما جلوش رو نمیگیریم. با
شناختی که من از آنه دارم، میدونم چیزی نگفته تا ما ناراحت نشیم. موفقیت
اون باعث سربلندی ما هم هست." در قسمت بعد، حال و روز متیو به قدری
وحشتناک خواهد شد که آنه درس و زندگی رو ول میکنه و میاد گرینگیبلز.

+ نوشته شده در ساعت توسط انه شرلی دختری از شیروانی سبز
|
به وبلاگ انه شرلی خوش اومدید