آنه شرلی قسمت 45

امتحانها تموم شده بود و همه بچه‌ها به نحوی اضطراب داشتن. آنه و جین
تصمیم گرفتن قدم بزنن تا کمی از اضطرابشون کم بشه.

-جین، نمیدونم تو الان چه احساسی داری. من که فکر میکنم قلبم مدتیه نمی‌زنه.

-اما ظاهرت اینو نمیگه آنه. اینقدر نگران نباش، من مطمئنم تو مدال طلا و
بورس تحصیلی رو می‌بری.

-مدال طلا برای من اصلا مهم نیست، من بیشتر نگران بورسیه هستم. میگن
امیلی خیلی تلاش کرده. اگه اون بورس تحصیلی رو ببره چی؟

-این چیزیه که جوسی میگه. اون رو که می‌شناسی، فقط میخواد روی اعصاب تو راه بره.

اونا بالاخره به حیاط کالج رسیدن.

-جین. من تحملش رو ندارم. ازت خواهش میکنم به عنوان یه دوست بری پای
تابلو اعلانات و ببینی اسمم به عنوان نفر اول هست یا نه.

-باشه ولی این لحظه با شکوه رو از دست میدی ها.

-عیبی نداره. خواهش میکنم اگه بدترین نتیجه رو هم گرفتم، بدون طفره رفتن
بهم بگو. ازت ممنونم.

وقتی آنه به راهرو رسید، چیزی دید که تصورش رو هم نمیکرد.

-تو قهرمان مایی گیلبرت...

-من می‌دونستم تو اول میشی...

-به دست آوردن مدال طلا حق تو بود...

جین جلوتر رفت تا بهتر بفهمه چه خبره. آنه با خودش گفت: متأسفم متیو.
گیلبرت بلیت مدال طلا رو برد. این بدترین اتفاق زندگی منه. آنه دوید به
طرف اتاقش که یه نفر آنه رو دید و گفت: "اون آنه شرلی بود. آنه شرلی صبر
کن." آنه سر جاش میخکوب شد. "همه یه هورا به افتخار آنه شرلی بگین. آنه
شرلی تو برنده بورس تحصیلی إوری شدی." آنه سر از پا نمی‌شناخت. به طرف
اتاقش دوید و گریه شوق سر داد. تمام دوستهاش به اتاقش اومدن و بهش تبریک
گفتن. نوبت جوسی شد.

-آنه شرلی...

چشم توی چشم هم شدن. انگار جوسی نمیدونست از کجا باید شروع کنه.

-هر کس دیگه‌ای میگفت تو بورس تحصیلی رو بردی بهش میگفتم حتما دیوونه شدی
ولی حالا می‌بینم که این بورسیه از اول هم حق تو بود.

از اون طرف، ماریلا و متیو توی خونه درباره آنه حرف میزدن. اونا پیرتر
شده بودن و موهاشون جوگندمی شده بود. متیو خسته‌تر شده بود و وضع قلبش هم
معلوم بود. وضع بینایی ماریلا هم بدتر شده بود و درد پاهاش دیگه چیز
جدیدی براش نبود.

-متیو، میدونم آنه خیلی زحمت کشیده ولی هیچ فکر کردی اگه اومد و نفر اول
نشد چی میشه؟ میدونی چه لطمه‌ای بهش میخوره؟ شهریه دانشگاه ردموند هم
خیلی گرونه.

من مطمئنم آنه هم مدال طلا رو می‌بره، هم بورسیه رو. اگر هم نشد با پس
اندازمون می‌فرستیمش دانشگاه. ما برای همچین مواقعی پس انداز کردیم. دیگه
نگران چی هستی؟

-از دلگرمیت ممنونم برادر، ولی میگن وضع مالی بانکی که پس اندازمون رو
اونجا گذاشتیم داره خراب میشه. ما با هزار امید و آرزو پولمون رو گذاشتیم
اونجا.

-من همینقدر که مطمئنم آنه نفر اول میشه، همینقدر هم مطمئنم که وضع مالی
اون بانک بهتر میشه.

-متیو یه دلیل منطقی بیار. مطمئن بودن، خواستن و آرزو کردن نیست.

آنه نامه‌اش رو به یه پیک داد که به ماریلا و متیو برسونه. اونا هر دو،
دست و پاشون رو گم کرده بودن.

-ماریلا تو چشمات نمی‌بینه، بده من بخونم.

ماریلا نامه رو از متیو دور کرد و گفت: "دستت رو بکش متیو. خودم می‌تونم بخونم."

-زود باش دیگه بگو چی نوشته؟

-نوشته: سلام پدر و مادر عزیزم. من بالاخره موفق شدم...

ماریلا نتونست ادامه نامه رو بخونه چون متیو نامه رو از دستش گرفت.

-من بالاخره موفق شدم بورسیه تحصیلی إوری رو ببرم. دیدی ماریلا؟ بهت نگفته بودم؟

ماریلا نامه رو گرفت و ادامه داد: "گیلبرت بلیت مدال طلا رو برد ولی چیزی
که مهمه اینه که تمام شاگردهای خانم استیسی قبول شدن و باعث افتخار خانم
استیسی شدیم که خودش یه دنیا می‌ارزه. میخوام از خوشحالی بال دربیارم و
در آسمون پرواز کنم.

-عجیبه. آخه این حرفها اصلا به تو نمیاد ماریلا.

-حالا داری کجا میری؟

-میرم پیش دیانا. اون بچه هم الان دل توی دلش نیست و مثل ما میخواد بدونه.

-این وقت شب؟ ولی تو هیچوقت حاضر نبودی به خونه باری‌ها بری.

-آره، اون موقع از اخلاق خانواده‌شون خوشم نمی‌اومد ولی الان دارم برای آنه میرم.

-باورم نمیشه تو برای آنه دست به همچین کارایی میزنی. ولی الان بیرون سوز
داره. یه وقت سرما میخوری و باز به قلبت فشار میاد. منم که پام درد میکنه
و نمی‌تونم تا اونجا برم. به علاوه، بیرون تاریکه و چشمام نمی‌بینه.
ممکنه بخورم زمین.

-خب پس چیکار کنیم؟

من فکر میکردم ماریلا میگه فردا هم روز خداست ولی اون گفت: "باید کاری
کنیم دیانا بیاد اینجا. اونا به اتاق آنه رفتن و جلوی پنجره شمع روشن
کردن. ماریلا یه ورق کاغذ گرفت جلوی شمع و گفت: "فکر کنم علامتشون این
بود که اگه پنج بار چشمک بزنه یعنی بیا اینجا." ماریلا پنج بار کاغذ رو
گذاشت جلوی شمع و برداشت. دیانا مشغول کتاب خوندن بود که نوری توجهش رو
جلب کرد.

-اون آنه‌ست! خودشه، پنج بار چشمک زد! آنه‌ی من برگشته!

از اتاقش بیرون اومد و از کنار مادرش رد شد.

-دیانا کجا میری؟

میرم پیش کاتبرت ها. آنه برگشته!

خنده سر می‌داد و اینو بلند بلند تکرار میکرد. دیگه هیچ چیز رو نمی‌دید و
هیچ صدایی رو نمی‌شنید. اصلا نفهمید اون مسیر رو چطور دویده و رسیده
اونجا. بازم بدون در زدن وارد شد و 

-آنه!

ولی کسانی که در مقابلش ایستاده بودن فقط ماریلا و متیو بودن.

-ما ازت خواستیم بیای اینجا تا بهت بگیم آنه بورسیه تحصیلی رو برده.

-می‌دونستیم تو هم خیلی منتظر این خبر بودی.

دیانا در حالی که از شادی چرخ میخورد و به اندازه آنه خوشحال شده بود
گفت: "اوه آنه، من می‌دونستم تو موفق میشی." و چیزهای دیگه که یادم نیست.
جشن پایان سال برگزار شد. خانواده تمام بچه‌ها روی صندلیها نشسته بودن.
همه دانش آموزها یکی یکی مدرک فارق التحصیلی رو می‌گرفتن و به سفارشات
مدیر گوش میکردن. آنه آخرین دکلمه خودش رو خوند. دیگه لازم نیست بگم چقدر
دوست داشتم اون رو حفظ میکردم. دو نفر از والدینی که کنار ماریلا و متیو
نشسته بودن خیلی از آنه تعریف کردن و باعث شادی دل ماریلا و متیو شدن.
متیو گفت: "نگفتم ماریلا؟ یادته گفتم این بچه یه روزی باعث خوشحالی ما
میشه؟" عمه ژوزفین هم با چتر به شونه ماریلا زد و چیزی گفت توی این
مایه‌ها که این تنها موفقیت آنه نخواهد بود. بعد از جشن، خانم ژوزفین آنه
و متیو و ماریلا رو دعوت کرد ولی آنه محترمانه این دعوت رو رد کرد. اون
دلش پر می‌کشید برای گرین‌گیبلز یا به قول خود آنه، وطن. آنه دسته گل
قرمزی دستش داشت. وقتی به دریاچه‌ای (فکرکنم همون دریاچه آبهای نقره‌ای)
رسیدن، آنه گفت: "متیو خواهش میکنم اینجا نگه دار." دیدن آب زلال با
اردکهایی که در اون شنا میکردن، اونم در غروب، انرژی عجیبی به آنه
می‌داد. کمی بعد دوباره حرکت کردن. البته حرفهایی رد و بدل شد. مثلا متیو
در جواب حرف آنه که یادم نیست چی بود گفت: "برای همینه که من اینجا رو با
هیچ جا عوض نمیکنم. تو هم مثل من فکر میکنی برای اینکه یکی از مایی." آنه
پرسید: "چرا توی خونه شمع روشنه؟ کسی اونجاست؟" ماریلا اسم یه نفر رو برد
و گفت شاید اون باشه. وقتی رسیدن به خونه، معلوم شد دیانا برای غافلگیری
آنه اونجا بوده. آنه وقتی دیانا رو دید، اون رو با خوشحالی در آغوش گرفت.
ماریلا گفت: "آنه، میخوای دیانا رو دعوت کنی تو یا میخوای همینجور اون رو
بیرون نگه داری؟ اصلا چطوره برین اتاق آنه؟"

حرفهای آنه و دیانا از حالا شروع شد.

-اجازه داری تا دیروقت بمونی؟

-آره.

لحظه‌ای بعد، آنه و دیانا توی اتاق بودن.

-آه... خیلی خوشحالم که دوباره به این اتاق پا گذاشتم. خیلی از بچه‌ها
بعد از کالج میخوان معلم بشن. حتی به جین پیشنهاد کار شده!

-آره، خبرشو دارم. درضمن بهم گفتن تو خیلی با استلا می‌گردی و تقریبا همه
وقتت رو با اون می‌گذرونی.

-که اینطور...

شاخه گلی که توی گلدونش بود رو برداشت و توی دامن دیانا انداخت و ادامه
داد: "دیانا چطور ممکنه تو رو فراموش کنم؟ ما دوستای قسم خورده هستیم. تو
هنوزم دوست جون جونی من هستی."

-آره میدونم. راستی گیلبرت بلیت هم میخواد معلم بشه.

-اون دیگه چرا؟

-وضع مالی خانواده‌اش زیاد خوب نیست. در طول مدت کالج، هم کار میکرد، هم
درس میخوند.

-اما من خیلی دوست دارم برم به دانشگاه ردموند. میگن سطح درسی اونجا خیلی
بالاتر از کالجه.

-پس از الان باید حسابی به فکر تجدید قوا باشی.

-درسته. سه ماه وقت دارم و باید نهایت استفاده رو بکنم.

بعد از رفتن دیانا، آنه خیلی از نبودن گیلبرت ناراحت بود چون مدت زیادی
در حال رقابت با بزرگترین رقیب درسیش بود ولی حالا رقیب، میدون رو ترک
کرده بود. آنه روی لبه پنجره نشسته، و در افکارش فرو رفته بود.